شب يلدا

امشب شب يلدا ست. يلدا در لغت، ميلاد و تولد معنا شده .

شب يلدا در كنار چهارشنبه سوری ، عيد نوروز باستانی و سيزدهم فروردين آيين و مراسمی است كه از گزند گردش چرخ گردون در امان مانده و هديه ای است از جانب نياكان انديشمندمان برای مايی  كه در روزمره گی های روزانه مان همه چيز را فراموش كرده ايم . چه خوب كه در لحظات شاديبخش امشب ، در كنار خانواده و در هنگام خوردن هندوانه و انار و آجيل شب چله در دلمان به ياد بيچارگانی كه در خيابان ها، اين طولانی ترين شب سال را پيش رو دارند بيفتيم . ما كه جز ياد كردن از آنها كاری از دستمان بر نمی آيد . باشد كه با اين كار روحمان  دردنيای  نيكی ها و پاكی ها جايی برای خود بيابد . شايد يلدای امسال تولدی دوباره باشد برای ما.

۱.

شب يلداست امشب                  

شادی برپاست امشب

زير سقف هر خونه

به دور از هر بهونه

مثل قارچ هندونه

خونواده خندونه

۲.

شب يلداست امشب 

صبح ناپيداست امشب

پشت ديوار خونه

كيه فكرهندونه

چيزی كه مونده برای ويلونه

سرمای گداكش زمستونه

                                          ( اين شعر در تاريخ ۳۰/ آذر/۱۳۸۳ آمد. )

 

 

 

  
نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٤

 

 

بيانيه سياسی يک شهروند غيرسياسی 

امروز صبح کنار خيابان منتظر ماشين ايستاده بودم که بالاخره تاکسی ی  توقف کرد و من سوار شدم . راننده مردی بود ميانسال و لاغراندام با موهايی که هنوز تک و توک تارهای سياهی در بين آنها ديده می شد. داخل تاکسی جز من و راننده کسی نبود . هنوز از ورودم به تاکسی دقيقه ای نگذشته بود که راننده بيچاره سر صحبت را باز کرد و آنقدر ناليد و ناليد و ناليد ؛ كه من نفهميدم مسير ده كيلومتری مبدأ تا مقصد چطور طی شد ؛ اما از زمانی كه از تاكسی پياده شدم با حرف های كه مشتی بود از خروار از لحاظ ذهنی درگير شده ام تا همين لحظه كه دارم در موردش می نويسم. طفلك راننده از فرط فشارهای زندگی آنقدر به هم ريخته و آنرمال بود كه بعيد می دانم بتوانم با اين قلم ناتوانم حسی را كه او در آن لحظات به من منتقل می كرد به ديگری انتقال دهم . اما بيشتر  حرف هايش را كه گاهاً به هذيان می مانست را دربايگانی ذهنم ثبت كردم و مايلم كه شما نيز از آنها مطلع شوم. پيشنهاد می كنم برای رسيدن به حس راننده متن زير را يك نفس و با لحنی عصبی برای خوتان بخوانيد تا شايد درد دل او را بهتر درك كنيد؛ هر چند ما همه بينوايان يک دياريم.                                                                              

من فكر می كنم سطور زير سياسی ترين بيانيه ای است كه از جانب يك شهروند عادی  جامعه پر فاصله با مدنيت صادر شده .

 

گفتم ، سلام . گفت ، سلام ؛ و ادامه داد، چند سالته. گفتم ، بيست و هشت سال. پرسيد ، مجردی . جواب دادم ، بله و بی مقدمه شروع كرد كه ، خوش به حالت ، رئيس جمهوری ، زن نگيريا ، خر نشيا ، زن يعنی بدبختی ، يعنی فلاكت ، مخصوصاً تو اين مملكت خراب شده ، يه روز خاتمی رو شاخ  می كنن می گن آزادی ، يه روز احمدی نژاد رو می يارن می گن عدالت ، يه روز می گن انرژی هستی حق مسلم ماست ، يه روز می گن  وبا ، يه روز می گن ايدز ،يه روز می گن جنون گاوی ، يه روز می گن آنفولانزای مرغی ، يه روز می گن مصرف بنزين بالاست ، يه روز می گن هوا آلودست ، يه روز می گن پلاكای زوج بيرون بی يان ، يه روز می گن پلاكای فرد بيرون بی يان ، يه روزم كه می گن اصلاً بيرون نياين ، يه روز درميونم كه زرت يه هواپيمارو غم سوز می كنن و دويست سيصد تا خونواده رو خاك بر سر ، جوون به موهات قسم شاعر الكی نمی گه دريای غم ساحل ندارد ، شاعر الكی نمی گه دريای غم اردك ندارد ، شاعر الكی نمی گه من از بيگانگان هرگز ننالم كه هر چه با من كرد آن آشنا كرد، بابا آخه اين چه وضعشه ، سر هر كوچه ام  يه مأمور گذاشتن كه هی زرت و زرت برای خودش داره برگه جريمه پر می كنه ، د‌ِ آخه نه نت خوب ، بابات خوب ، ما غلط نكرديم كه راننده تاكسی شديم ، جوون زن نگيريا ، خرنشيا ،منو كه می بينی سی و دو سالم بود كه زن گرفتم ، چهل و دو سالمه يه دختر هشت ساله دارم ، به جون تو ، به مرگ خودم ، گه خوردم ، غلط كردم با پس و پيشم ، آقا من تو اين مملكت هر كاری بگی كردم ، كارگری ، خر حمالی ، جبهه رفتم ، زخمی شدم ، صف وايستادم ، صف نون ، صف نفت ، صف گاز ، صف بنزين ، صف شير ، صف شير خشك ، صف قند وشكر ، صف چايی ، صف گوشت يخی  ، صف مرغ ، صف تخم مرغ ، صف روغن ، صف كره ، صف پنير ، صف ميوه و شيرينی شب عيد ، صف لوازم التحرير، صف سيگار ، صف ماكارونی ، صف لامپ و مهتابی ، صف كبريت ، صف لاستيك ، صف زد يخ ، صف زهرمار ، صف درد ، صف سرطان ، آقا آهن بود تا حالا پوسيده بود ، ما كه خير سر پدرمون آدميم، آقا من يه رفيق دارم حرف قشنگی می زنه ، می گه عمر آدم كه پنجاه شصت سال نيست ، هزار ساله ، مثل نوح ، منتها بدبختی يامون باعث می شه اينطوری بشه ، می گه بابات می ميره ده سالش پريد ، پول نداری ده سالش پريد ، با زنت حرفت می شه ده سالش پريد ، كوچه تون آسفالت نيست ده سالش پريد ، همين طوريه كه چشم به هم می زنی می بينی كه نيومده بايد بری ، البته من كه از خدامه همين الان غزل خداحافظی رو بخونم ، گور پدر زن و بچه و زندگی ، آقا از صبح تا شب كار می كنيم ، جون می كنيم روزمون اينه ، به مرگ يه دونه بچم شب كه می خوام برم خونه دستم می لرزه  يه كيلو ميوه بخرم ببرم خونه ، آخه اينم شد زندگی ، ای سگ برينه به اين زندگی كه نبودنش بهتر از بودنشه ، نمی دونم چرا اين جورج بوش دبليو سی يه ، نه نه سگ يه اتم نميندازه تا اَن و گه همرو يكی كنه ، نمی دونم خدا چرا يه زلزله پنجاه صد ريشتری نمی فرسته تا راحتمون كنه از اين همه ناراحتی ...         

  
نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸٤

 

 

شعر

شعر زير در تاريخ ۱۷/ دی ماه /۱۳۸۱ آمد . يادم هست که يکی از بچه های  محل شجاعانه خودکشی کرده بود و قوم مرده پرستی که او را تا همان روز قبل اصلاٌ آدم حساب نمی کرد با تظاهر شروع کردند به عزاداری که يعنی فلانی ، ما از مرگ تو متأثر شديم و دروغ هايی كه از شدت آبكی بودن دوامشان حداكثر يك هفته بود.  

  • قوم مرده پرست

     امروز مُرد مرد

     آرام و بی صدا

      در انتهای باغ

      گويی كه مرده بود پيش از اين در سال های دور

      گويی كه مرده بود در روزگار زور

                            در دور دست دور

      نامردمان مرد

      سبزهای گشته زرد

      تا چند روز پيش از اين

      از روی جهل و كين

       گفتند كه اين فلان

       ننگ است بر او نشان

       قوم مرده پرست

       تا كس نرفت زدست

       قدرش نشناختند

       ريسمانش بافتند

       اما همين كه مُرد

       مردی بزرگ بود

       كوهی سترگ بود

       ای انسان دون و پست

       ای انسان...

 

  
نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸٤

 

 

مقاله

فلسفه عشق انسانی                                   

در لغت نامه فارسی عشق را به حد افراط دوست داشتن و عاشق را دلباخته ، شيفته يا آن كه در دوست داشتن كسی يا چيزی به نهايت رسيده باشد تعريف كرده اند.                                   

اما اين شيفته ديگری شدن و دل بستن به كسی و ديدن چيزی در وجود معشوق ، كه فقط در ديده فرد عاشق نمايان است و بس ؛ پديده ايست شگرف و مختص انسان.

البته بايد در نظر داشت كه عشق در شكل انسانی و مادی - اين دنيايی - خود هر چند مختص دو ناهم جنس است اما آنچه در اين مقاله و به زعم نگارنده مرقوم می گردد در مورد ارتباطی بی قابليت و دون شأن و حيثيت دو ناهم جنس نيست ، بلكه چكيده ايست از اين تفكر كه رابطه دو ناهم جنس دوستانه نيست چون در اين نوع ارتباط اختلاف جنسيت وجود دارد و رابطه دو هم جنس عاشقانه نيست چون در اين نوع ارتباط اختلاف جنسيت وجود ندارد.

در پاسخ به اين سئوال كه احساس عاشق شدن در وجود هر فرد انسانی چگونه و به چه شكل صورت می گيرد بايد گفت احساس عاشقی واكنشی است كاملاً عقلانی در فرد دلداده ، بسته به نوع نگاه و سطح آگاهی او. چرا كه اساساً احساس نيز خود نوعی درك كردن ، دانستن ، آگاه شدن و ديدن است در سطحی پايه و با مايه ای ابتدايی .

برای مثال می توان از تفاوت عاشق شدن يك روشنفكر يا يك فيلسوف با عاشق شدن فردی از لايه های پايين جامعه نام برد كه در واقع اين تفاوت در روش عاشقی از نوع نگاه افراد ، كه محصول نوع تفكر آنهاست شكل می گيرد. آنچه مسلم است فرد روشنفكر بواسطه باورهای خود سعی در ايجاد زمينه ای دارد كه باعث آگاهانه زيستن در كنار معشوق خود عليرغم عملكردی صادقانه ، از آنجايی كه توأم با روشنگری نيست حتی گاهی به ابتذال نيز پهلو می زند. پس می توان روش عاشق پيشگی هر انسان  را معلول شرايط زندگی و دريافتی كه وی از زيستن دارد دانست . يعنی اين احساس رفتاريست برآمده از نحوه زندگی و نوع تفكر هر فرد.

مسئله مهم اين كه رابطه عاشقانه بين دو نفر در نگاهی متفاوت ، ارتباطی است روانی و يك طرفه؛ به اين معنی كه هر فرد ضمن اين كه ديگری را معشوق خود می پندارد در ذهن خود از وی همان چيزی را می سازد كه می خواهد، و نا خواسته از اين طريق به رفع كمپلكس های روانی خود می پردازد . حتی شايد بتوان گفت كه در اين نوع روابط ، عاشق به دليل موجوديت و عينی بودنش وجود دارد؛ اما عشق كه مسئله ذهنی بين دو ناهم جنس است به علت عدم موجوديت و ذهنی بودنش وجود ندارد ؛ ساده اين كه در عشق انسانی عاشق وجود دارد اما عشق ، نه .

يعنی عاشق شدن واكنشی است انسانی و زمانی پديد می آيد كه شخص عاشق در وجود معشوق خود آن چيزی را می بيند كه دوست دارد ببيند؛ نه چيزی كه به واقع در وجود معشوق وجود دارد يا ديگران می بينند . البته بايد اذعان داشت كه اين تطابق عينی و ذهنی  از معشوق ، توسط فرد عاشق در تصورات خويش ، می تواند به معنای وجود فاصله زياد بين آنچه هست و آنچه بايد باشد ، نباشد ، بلكه اين موضوع ناشی از آن است كه هيچ فردی نمی تواند ايده آل های ذهنی خود را در ديگری بطور كامل و عينی ببيند پس ناخودآگاه  برای از دست ندادن همان مقدار ذهنيتی كه بطور عينی می بيند ، با توجه به توقعاتی كه زاييده تفكرات اوست بر آنچه نمی بيند يا اين كه نيست تا ببيند ، چشم می پوشاند.

بايد دانست كه تمامی اين رفتار فرايند يا واكنشی است ناخودآگاه و فكر نشده در لحظه . يعنی انسان بواسطه انسان بودنش و برخورداری از خودآگاه و ناخودآگاه كه نمود ماحصل طرز تفكر و داشته های روانی ای است كه در درازمدت در سيستم فكری و عصبی شخص رسوب كرده در اين نوع موارد به ظاهر فكر نشده و در اصل طبق داشته های روانی اش كه حاصل دريافت های وی از زمان تولد تا آن لحظه است تصميم می گيرد.

در نگاهی فلسفی ، عاشق ، در اين پروسه كاشفی است كه ضمن كشف معشوق خود با نگاه كردن از زاويه ديدی كه حاصل رسوبات ذهنی و اندوخته هايش است گام در راهی می گذارد كه در نهايت به نوعی منجر به كشف خودش هم می شود .

به بيان ديگر عاشقی نيز مثل هر رفتار انسانی ديگر در نهايت نماياننده آن چيزی است كه فرد در بايگانی ذهنی خود دارد و محرز شدن اين داشته هاست كه به كشف عاشق از خود و ديگران از او می انجامد.

  
نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸٤

 

 

        معرفی فيلم

  • قورباغه را قورت بده!
  • تهيه کننده ، نويسنده  و كارگردان : منصورصفايی
  • بازيگران : شيرين قاسمی - وجيهه لقمانی - جاماسب كريمی - مريم شادمان - صديقه نوری - سهيلا فرهادی - ليلا مجدد
  • فيلمبردار : فرشاد گل سفيدی
  • صدابردار : وحيد دوزنده
  • دستيار کارگردان و برنامه ريز : حسين رحمانی مقدم
  • تدوين : رحيم رستگار
  • مدير توليد : يداله قربانی
  • دستيارفيلمبردار : فرزام گل سفيدی - سيد علی بهمنی
  • دستيار صدا بردار : محمود محمودی
  • زمان فيلم : ۲۶ دقيقه/ داستانی/ DV CAM
  • داستان فيلم : شيرين دانش آموز پانزده ساله تصميم می گيرد در مقابل تفکرات ارتجاعی ومتحجرانه خانم مدير مدرسه که بچه ها را مجبور کرده چادر سر کنند بايستد و ...

 

  • توضيح : منصور صفايی بعد از پيشنهاد محسن مخملباف در مورد مطالعه كتاب قورباغه را قورت بده ! دست به كار توليد اين فيلم با سرمايه شخصی خود شد . اما فيلم  قورباغه را قورت بده ! پس از ساخت توقيف شد و اجازه نمايش ندارد . وزارت ارشاد اسلامی ايران به علت مغاير بودن داستان فيلم با اصول اخلاقی و شرعی نمايش اين اولين تجربه كارگردان را ممنوع كرده . منصور صفايی در ابتدای تيتراژ فيلمش اين جمله را نوشته ؛  اين فيلم باعشق و اميد به جوانان دمكراسی خواه ايرانی تقديم       می شود.                                                                                                       

 

  
نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٤

 

 

به بهانه اکران فيلم حکم اثر مسعود کيميايی

چه بخواهيم و چه نخواهيم مسعود کيميايی يکی از بزرگترين کارگردانان تاريخ سينمای ايران است و به واقع فيلم قيصر او به همراه فيلم گاو داريوش مهرجويی بود که در سال ۱۳۴۸ تغييری بنيادين در سينمای ايران ايجاد کرد که بعدها موج نو نام گرفت.

نوشتن در مورد کيميايی و آثارش کاری است سهل و دشوار . به اين دليل که کيميايی در سينما به جايگاهی دست يافته که حتی مخالفان او نيز نمی توانند ضعيف ترين آثارش را فيلمی کم اهميت برای سينمای ايران تلقی کنند. اين موضوع در مورد حکم نيز صدق می کند . کيميايی در اين آخرين اثرش مثل هميشه به خلق دنيايی پرداخته که کاراکترهای آن برای رسيدن به اهدافشان به خود اجازه می دهند تا به هر کاری دست بزنند . نکته جالب در مورد فيلم حکم اين که کيميايی براستی تلاش کرده تا با خلق فضايی متفاوت از هميشه ، فيلم نوآری در حيطه فرهنگ ايرانی بسازد و ظاهراً استقبال تماشاگران فيلم موفقيت او را تأييد می كند . اما مهمترين مسئله در مورد كيميايی و هنرمندانی از اين دست كه گوشت وخونشان با هنرشان عجين شده اين است كه بيشتر مخاطب اين دسته از هنرمندان به دليل ادای احترام به آنهاست كه به ديدن آثارشان می روند. به تعبير ديگر افرادی مانند مسعود كيميايی به چنان اعتباری دست يافته اند كه شخصيت هنريشان پيوسته يك گام جلوتر از اثر هنريشان قرار می گيرد. از اين زاويه كيميايی منهای فيلم هايش نه در تاريخ سينمای ايران كه در جامعه هنری و فرهنگی ايران به دسته جايگزين ناپذيرها وتكرار نشدنی ها تعلق دارد . فيلم حكم نيز عليرغم داشتن فيلمنامه ای  ضعيف و ساختاری نه چندان قوی از آنجايی كه نام كيميايی را بر پيشانی دارد اين بار شايد به واسطه حضور ستاره هايی چون استاد عزت اله انتظامی ، خسرو شكيبايی ، ليلا حاتمی و بهرام رادان مورد توجه مخاطب عام وخاص قرار گرفته . اما جالب اين كه حكم را شايد بتوان از معدود فيلم های موفقِِ ِ ناموفق در سينما دانست . يعنی اكثر تماشاگران اين فيلم با أگاهی قطعی از اين كه حكم را نمی توان در حدود و اندازه آثاری چون قيصر ، گوزن ها يا  دندان مار دانست به تماشای فيلم می روند . تماشاگرانی  كه به دنبال ديدن خود مسعود كيميايی بر روی پرده نقره ای سينما هستند و نه فيلم های او . 

با تمام اين احوال مسعود كيميايی يكی از ستون های سينمای ما به شمار می رود  و نفس حضور اوست كه مهم است . پس همگی به پايش بلند می شويم تا حرمت اين بزرگ كاريزماتيك سينمای ايران را حفظ كرده باشيم.                                                          

  
نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٤

 

 

امروز از سر اتفاق و به طور کاملاٌ تصادفی با پسر جوانی بيست ساله آشنا شدم که به معنی واقعی کلمه نامش ، صفتش بود، توحيد.                                                                                                                                                                           بله هر چند اين پسر فقط نامش توحيد بود اما من صفتش را هم توحيد يافتم.                      توحيد در لغت فارسی يكتايی ، يكی بودن در چيزی  و مثل و مانند نداشتن معنا شده .           شايد تعجب كنيد توحيد جوانی كه من ديدم و از سر خوشبختی با او همكلام و آشنا شدم يك فرد عادی است با رفتاری كاملاً معمولی .

تحصيلات توحيد در حد ديپلم است . آدم مشهور و شناخته شده ای نيست . يتيم نيست . هنرمند نيست . ورزشكار نيست . پولدارنيست . او فقط و فقط يك كارت پخش كن است . همين و بس .    اما چيزی كه اين جوان را متمايز كرده از ديگران ، و باعث شده كه من چند خطی در موردش بنويسم اين ماجراست ،

- توحيد دو هفته قبل مسئوليت پخش سی و شش هزار تراكت تبليغاتی كوچك يك شركت خدماتی را در ازاء دريافت يكصدوپنجاه هزار تومان پول در مسير و منطقه ای كه از طريق آن شركت تعيين شده ، به اين شرط كه در هيچ منزل يا مغازه ای بيش از يك برگ نيندازد ، قبول كرده و وظيفه اش را به نحو احسن انجام داده. اما نكته جالب اين كه در آخرين ساعات كاری  روز پايانی هفته پيش ، توحيد با كفش های پاره و پايی تاول زده به شركتی كه برايش كارت پخش می كرده رفته تا باقيمانده تراكت ها را پس بدهد و جالب تر اين كه تعداد تراكت های مرجوعی هشت برگ بوده يعنی توحيد با اين كه سی و پنج هزارونهصد ونود دو برگ را پخش كرده ، اما به خودش اجازه نداده هشت برگ باقيمانده را دور بريزد يا حتی در هشت منزل  يا هشت مغازه ای كه قبلاً در مسير تعيين شده ، انداخته ، بياندازد.

شايد بگوييد ، خب ، مگر چه كار كرده ، شاخ غول را كه نشكسته.

اما من معتقدم در عصری كه نسل انسان های  با وجدان اين چنينی مثل نسل دايناسورها منقرض شده و ناياب است ( البته در كشور ايران )، توحيد يك پديده انسانی به شمار می آيد.              من كه هر چه بيشتر نگاه  می كنم انسان های اين مدلی را كمتر می بينم ، شما چطور .       

اما مسئله يواشكی بين من و شما اين كه بعضی وقت ها كه با خودم خلوت می كنم و جايم را با توحيد عوض می كنم آن هشت برگ راهمراه خيلی از برگ های ديگر داخل جوی آب می اندازم تا كارم زودتر تمام شود.

وای خدا من چقدر بی وجدان بوده ام و نمی دانستم.

  
نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٤

 

 

امروز برای انجام کاری به دفتر يکی از دوستان که در زمينه نشر فعاليت می کند رفته بودم. داشتيم با هم صحبت می کرديم در مورد مسائل مختلف که دوستم آهنگ پاپ شاد و متفاوتی گذاشت . من که برای اولين بار اين آهنگ را می شنيدم از دوستم پرسيدم ، خواننده اش كيست ، و دوستم از خواننده ای  اسم  برد كه من برای اولين بار نامش را می شنيدم. ابتدا فكر كردم خواننده از اهالی ايرانی مقيم لس آنجلس است اما دوستم گفت ، كه او در ايران فعاليت می كند و آلبومش هم از وزارت ارشاد ايران مجوز گرفته . تعجب كردم . خوشحال شدم . ناراحت شدم . تعجب كردم به اين دليل كه بعيد به نظر می رسد وزرات ارشاد دولت آقای احمدی نژاد به اين آهنگ مجوز داده باشد و بعد متوجه شدم كه مجوز اثر فوق در زمان دولت آقای خاتمی صادر شده. خوشحال شدم به اين دليل كه به هر حال آثار متفاوت و از همه مهمتر تأثير گذار برای جوانان ، گاهاً و از سر حواس پرتی مسئولان محترم سانسورچی ، مجوز می گيرند و ناراحت شدم به اين دليل كه هنوز كه هنوز است سيمای جمهوری اسلامی نگاه جدی كه نه ، حتی نگاه نيمه جدی به موسيقی را در برنامه های خود لحاظ نكرده.

واقعاً باعث تأسف است در مملكتی كه هشتاد درصد جمعيت آن زير سی و پنج سال سن دارند وضعيت موسيقی در بزرگترين رسانه اش اين گونه باشد. واقعاً به جز ايران در كدام كشور دومی تلويزيون هنگام پخش موسيقی به جای نشان دادن تصوير ساز و خواننده ، گل و بوته و زنبور و كوه و تپه نشان می دهد ، مگر در حبشه كه آن هم بعيد به نظر می رسد.

تصور كنيد روزی انواع گروه های موسيقی بتوانند بدون مانع و سانسور در اين مملكت فعاليت كنند. حالا گذشته از انرژی مثبتی كه به جامعه از اين طريق انتقال می يابد در ذهنتان به تعداد افرادی كه در اين رشته و در شاخه های مختلف آن شاغل می شوند  بی انديشيد . ترانه سرا ، آهنگ ساز ، خواننده ، تنظيم كننده آهنگ ، استوديو های ضبط ، كارخانه های توليد كننده كاست ، سی دی ، دی وی دی ، گرافيست ها و طراحان كاور و پوستر های آلبوم ها ، چاپ خانه ها و فروشندگان آلبوم های موسيقی ، سالن های اجرای كنسرت و بسيار شاخه های فرعی ديگر از آن جمله اند.

شايد بگوييد من از اين ضعفی كه در مورد برخورد با موسيقی از طرف مسئولان اعمال می شود سوء استفاده سياسی می كنم اما اصلاً اين طور نيست.

من معتقد و مطمئنم اگر خيلی از چيزهای سالمی كه در دنيا جواب صحيح  داده  و معلوم نيست به چه دليل در اين مملكت از اشاعه آنها جلوگيری می شود، آزاد شوند ، ديگر مصرف روزانه ترياك تهران ۵ تن نخواهد بود ، ديگر معدل سن معتادان ۲۵ سال نخواهد بود ، ديگر كشيدن    قليان ، تفريح جوانان و خانواده های ايرانی نخواهد بود و هزار مسئله منفی ديگر ، نه از بين خواهد رفت ، كه كمتر خواهد شد.

اميدوارم روزی سياستمداران كشورمان بفهمند كه سياست يعنی علم اداره صحيح اجتماع  نه علم اداره  باری به هر جهت اجتماع.

به اميد آن روز، هر چند رويا باشد.

  
نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٤

 

 

دوستان سلام

اين اولين مطلبی است که من برای وبلاگم می نويسم.

ممنونم از اين که به اين وبلاگ سر زديد.

 

حقيقتش داشتم کتاب حيات مجسم اثر مارگريت دوراس نويسنده و فيلمساز فرانسوی  (۱۹۱۴ - ۱۹۹۶ م ) را می خواندم که ياداشت های روزانه اش بود درسال ۱۹۸۶ در مورد هر چه ديده بود و به نظرش جالب آمده بود. بعد از اين که کتاب را خواندم وقتی دقيق شدم ديدم دوراس با انتشار کتابش همان کاری را کرده که امروزه با وبلاگ خيلی آسان تر می توان کرد. اين بود که تصميم گرفتم وبلاگی برای خودم ايجاد کنم.  به همين سادگی.

آنچه در اين وبلاگ خواهم نوشت بيشتر حول مسائلی است که در برخوردهای روزانه با آنها مواجه می شوم. در واقع  اين وبلاگ دفترچه يادداشت من خواهد بود همراه با دغدغه های  هميشگی ام که حول مسائل سياسی فرهنگی اجتماعی و البته سينمايی می گردد.

از اين که قصد داريد مطالب اين وبلاگ را دنبال کنيد متشکرم .

  
نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ آذر ،۱۳۸٤