من و تو بايد ما بشيم

چند خط اول شعر زير برای اولين بار در دوران آموزشی سربازی به ذهنم خطور کرد . در سرمای زمستانی سال ۱۳۷۶ و برای ساعت ۱۲ تا ۲ شب نگهبان توالت گردان ۴ پادگان آموزشی ۰۲ بودم . می دانم که باورتان نمی شود . اما گروهبان نگهبان که من را مشغول زمزمه کردن ديده بود مخفيانه يکی از آفتابه ها را برداشته بود و فردا سر مراسم صبحگاه سرباز وظيفه منصور صفايی به علت سستی در امور محوله به يک نوبت نگهبانی خارج از برنامه تنبيه شد . اما من کم نياوردم و اين شعر را در ته ذهنم بايگانی کردم و در تابستان سال ۱۳۸۱ تکميلش کردم و بعد آن را به انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان ارائه دادم که به علت نداشتن سابقه در انتشار کتاب مورد تائيد قرار نگرفت . اما به خودم قول داده ام كه بالاخره يك روز چاپش كنم . 

 

من و توبايد ما بشيم

 

يكي بود يكي نبود

زير گنبد كبود

بعد از كوير و برهوت

كنار چند تا كوه و رود

يك جنگل بزرگي بود

پر از گل و عطر و سرود

توي اين جنگل قشنگ

يك خرگوش زبر و زرنگ

براي خودش خونه اي ساخت

از خوشحالي دورش مي تاخت

مي گفت خداي مهربون

داده بهم دست و زبون

با دست بايد كار بكنم

تنبلي رو رها كنم

با زبونم دعا كنم

صاحب هفت آسمون صدا كنم

خرگوش جست و خيز كنون

گاهي زمين، گاه روي بون

مي خواست كه آش به پا كنه

تا دوستاش صدا كنه

خرگوش رفت خريد كنه

بوته بياره دود كنه

توي اين جنگل بزرگ

حيووني بود به اسم گرگ

گرگ ظالم مكار

اصلن نبود اهل كار

همش مي خورد مي خوابيد

بهار مي شد مي زاييد

نه كاري و نه باري

نه فكري يو خيالي

كارش بودش زور گويي

فكرش بودش دو رويي

نبود به غير اينا

كار گرگ بي حيا

گرگ همين كه فهميد

خرگوش رفته خريد

فوري چپيد تو خونه

انگار خونه اونه

مي خواست كه توش صفا كنه

يه زندگي بپا كنه

بچه هاش بزرگ كنه

شباش اونجا صبح كنه

خرگوش ناز و با هوش

وقتي برگشت بار به دوش

ديد در خونه بسته س

اول فكر كرد كه خسته س

در خونه رو فشار داد

فايده نداشت هوار داد

گفت آي كيه تو خونه

فكر كرده مال اونه

اين خونه رو من ساختم

ديواراش پي انداختم

گرگ صداش شنيد

بچه هاش پس كشيد

اومد جلوي در خونه

گفت كيه اين نادونه

حرف هاي بيهوده مي گه

معلوم از روده مي گه

اين خونه رو من ساختم

براش عمرم باختم

خرگوش گفت آي گرگه

آي گرگي كه بزرگه

تو رو به خدا رحمي بكن

خونه من و رها بكن

نذا كه من آواره بشم

بيخود و بيچاره بشم

من اگه بي خونه مون شم

ويلون و سيلون بشم

شبامو كجا سحر كنم

زندگي مو بسر كنم

خرگوش هي چپ و راس

مي كرد به گرگ التماس

گرگ كه برگشت به خونه

خرگوش فهميد حيرونه

گرگ حريص كه دل نداشت

خرگوش تنها وا گذاشت

خرگوش رفت با اشك و آه

نشست كنار بوته ها

گريه كنون مي گفت خدا

چي كار كنم بي سرپنا

اسب سفيد شيهه كشون

كه داشت مي رفت يورتمه كنون

ديدش اونو ناله كنون

دويد پي اش با دل و جون

گفت چيه خرگوش زرنگ

نبينمت با دل تنگ

خرگوش گفت روزم سياس

دارو ندارم رو هواس

اول اميدم به خداست

اوني كه نيست و همه جاست

بيا تا ياري بكنيم

يه فكر عالي بكنيم

گرگ فراري بكنيم

خونم خالي بكنيم

اسب كه غصه دار شد

غم تو دلش هزار شد

گفت كه بايد كاري كنيم

تا خونت خالي كنيم

اسب سفيد و خرگوش

كمك گرفتن از هوش

هر دو تا رفتن تو فكر

تا بكنن كار بكر

گفتن بايد ما بشيم

تا ديگه تنها نشيم

من وتو اگر ما بشيم

حريف دنيا مي شيم

همبستگي همينه

اصل رفاقت اينه

هر كسي كه مسكينه

دواي دردش اينه

رفتن اينور جنگل

رفتن اونور جنگل

اين و اونو پيدا كردن

سفره دل وا كردن

كلاغ و طاووس قشنگ

گوره خر و خرس دو رنگ

زرافه بالا بلند

سنجاب و اسب دم كمند

ميمون و آهو و شتر

گاو قوي، فيل بزرگ

ضعيف و قوي ، كوچيك و بزرگ

همگي سريع پيش بسوي گرگ

به خونه خرگوش رسيدن

گرگ بدجنس توش ديدن

گرگ تا حيوونا رو ديد

با عجله بيرون پريد

با زيركي گفت رفقا

مشكل چيه كنيم دوا

به من بگيد كاري كنم

با شما همكاري كنم

حيوونا گفتن بي حيا

روده دراز دم سيا

ضعيف كشي نيستش روا

تو زندگي نكن جفا

اگر مي خواي نبيني بلا

از اين خونه بيرون بيا

گرگ با اخم و هن و هون

رفت پيش خرس نصف جون

گفت آقا خرس كاري كن

درد من دوا بكن

خرس بهش گفت بيعار

بايد باشي اهل كار

گرگ حسود زار و زبون

ويله كنون، ضجه زنون

با آه و ناله دل خون

رفت پيش آهوي جوون

گفت آهوي نازنازي

تو خرگوش كن راضي

آهو بهش گفت بيعار

بايد باشي اهل كار

گرگ رو كرد به سنجاب

گفتش پنجه آفتاب

از تو مي خوام يك جواب

تاكي ببينم عذاب

سنجاب بهش گفت بيعار

بايد باشي اهل كار

بعد از جواب سنجاب

شتر شدش انتخاب

گفتش شتر فدات شم

قربون اون چشات شم

پينه زانوهات شم

من خاك زير پات شم

بيا و برام كاري كن

يه كار حسابي كن

شتر بهش گفت بيعار

بايد باشي اهل كار

گرگ يهو تلوتلو

يه پاش عقب يه پاش جلو

جلو پاي فيل شدش ولو

گفتش رفيق جلو برو

حيوونارو بكن درو

ريش تو برام بذار گرو

آقا فيل گفتش بيعار

بايد باشي اهل كار

گرگ كمي نگاه كرد

طاووس رو صدا كرد

گفت تو كه رنگارنگي

تو حيوونا قشنگي

با زشتي ها مي جنگي

كاري كن مگه سنگي

طاووس بهش گفت بيعار

بايد باشي اهل كار

گرگ تو اين ميونه

بعد از كلي بهونه

رفت سراغ ميمونه

اون دم دراز شيطونه

گفتش عزيز دردونه

اشك چشام روونه

اين نيست رسم زمونه

كه من بشم بي خونه

ميمون بهش گفت بيعار

بايد باشي اهل كار

گرگ كلك يواش يواش

دستاش درازتر از پاهاش

ديد زندگي سخت براش

رفته به باد آرزوهاش

كلاغ زاغي با پر سياش

نگاش افتاد به جفت چشاش

گرگ براش گفت غصه هاش

غصه بي سعي و تلاش

كلاغ بهش گفت بيعار

بايد باشي اهل كار

گرگ بعد از كلاغه

وقتي شدش كلافه

رفت سراغ زرافه

تا باز دروغ ببافه

گفتش آهاي طناز

گردن و پا دراز

زندگي رمز و راز

پر از شيب و فراز

حرف تو كار ساز

خونه برام نياز

زرافه گفتش بيعار

بايد باشي اهل كار

گرگ تنبل نادون

ديد گاو نشخوار كنون

گفت گاو شاخ طلايي

اي پوست تن حنايي

نكن تو بي وفايي

نذار بميرم تنهايي

الهي هر چه خواهي

ببيني جز سياهي

گاو بهش گفت بيعار

بايد باشي اهل كار

گرگ پليد خير سر

نشست كنار گورخر

گفت گورخر سفيد و سيا

تو رو جون بچهُ ت را بيا

گور خر گفتش بيعار

بايد باشي اهل كار

گرگ كه شد نا اميد

رفت پيش اسب سفيد

گفتش اسب اصيلم

وامونده و دلگيرم

چقدر سختي ببينم

بي كمكت مي ميرم

اسب بهش گفت بيعار

بايد باشي اهل كار

گرگ سياه آس و پاس

چون نمي دونست كي بالاس

همه چي ساخته خداس

بعد از يه عالم التماس

كه ديگه نداشت هوش و حواس

رفت جمع كنه جل و پلاس

حيوونا وقتي ما شدن

رفيق و آشنا شدن

وقتي كه هم صدا شدن

همه گره ها وا شدن

گرگ وقتي فراري شد

خونه خرگوش خالي شد

حيوونا آش به پا كنون

شكر خدا به جا كنون

حالا ديگه قيل و قال كنون

شاد و خوش و ريسه كنون

از ته دل مي خنديدن

آواز بخون مي رقصيدن

گفتن كه چشماي حسود

بتركه، پرشه زدود

خرگوش خوب قصمون

رفت به خونش دوون دوون

بالا رفتيم ماست بود

خوبي و بدي راست بود

پايين اومديم دوغ بود

حرفاي گرگ دروغ بود

قصه ما به سر رسيد

گرگ به خونه نرسيد.

 

                                      تابستان/ 1381 / منصور صفايي

 

  
نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٥

 

 

زن ومرد دو گونه يک نوع

چند روز پيش با يکی از دوستان در مورد اين مسئله صحبت می کرديم که اساسن يک مرد چرا و چطور می تواند فمينيست باشد . چون واقعيت امر اين است که اگر زنان به حقوق حقه خود به درستی دست پيدا کنند ديگر مردان به شکل کنونی خود نمی توانند  يکه تاز عرصه زندگی و اجتماع باشند .   

اين که يک مرد چرا و به چه علت می تواند مدافع  حقوق زنان باشد مسئله ای است که نگارنده قصد دارد در حد دانش و آگاهی بسيار اندک خود به آن بپردازد.

اساسن در جوامع و کشورهای جهان سوم ، مثل ايران ، تنها مردان نيستند که به اين باور نرسيده اند که زن ومرد دو گونه يک نوعند. بلكه در كمال تأسف و ناباوری در بسياری از موارد،اين زنان هستند كه با اعمال محدوديت برای خود و ايجاد نوعی خودسانسوری باعث از بين رفتن اين برابری می شوند. طوری كه خيلی از زنان هنوز بر اين باورند كه مردان جنس اول و آنان جنس دوم به شمار می آيند كه البته در ايجاد اين نوع تفكر عوامل بسياری از جمله فرهنگ ، خانواده ، تربيت و بسياری عوامل ديگر دخيل است .

اما در مورد مردان و تفکرات مرد سالارانه آنها عمومن دو ديدگاه و دسته بيشتر نمود دارند . اول مردانی هستند مومن و دين مدار که طبق توصيه های دينی و آموزه های مذهبی خود را نگهبان زنان می دانند و در ديدگاهی افراطی تر زن را موجودی شيطانی و فريب کار می دانند که باعث انحراف مردان می شوند . هر چند در اين ديدگاه در مواردی محدود از مقام زن به عنوان مقامی آسمانی ياد می شود اما در نهايت زن را موجودی شماره  دو و در خدمت مرد           می شناسند و اتفاقن طوری هم به تبليغ اين ايده می پردازند که تنها راه سعادتمندی يک زن را پيروی  از اين ديدگاه می دانند و بس . 

دسته دوم مردانی هستند که زن را تنها در شکل همسری  و مادری  قبول دارند . اينان به علت نوع تربيت قالبی که در طول تاريخ و حتی امروز در ايران وجود داشته ؛ حتی در زندگی مدرن امروزی ، تحت تأثير سيستم فرهنگ قبيله ای بر اين باورند كه مرد به عنوان منبع اقتصادی خانواده و به عنوان رئيس حرف آخر را می زند و زن و در مجموع افراد خانواده بايد فرمانبردار وی باشند.

اما به نظر نگارنده حقيقت امر اين است كه اگر هر زن به حقوق شخصی و اجتماعی خود واقف باشد علاوه بر اين كه می تواند هم دوش و پا به پای مردان گام بردارد بنا به اين دليل كه به توانای های خود واقف است پس می تواند فرزندانی قوی و محكم كه آنها نيز به حقوق خود آشنا هستند تربيت كند. پس برای داشتن جامعه ای با جمعيت دانا و توانا كه بطور قطع نيمی از آن را زنان تشكيل می دهند احتياج به زنانی دانا و توانا داريم و اين امر ميسر نخواهد شد مگر با حضور مفيد فايده اين قشر و باور آنها از جانب مردان و همين طور خود زنان .

گذشته از تمامی اين موارد اگر ما خودمان را انسانی امروزی ، قرن بيست ويكمی ، با شعور ، مدرن و فهيم می دانيم پس بايد به اين اصل اساسی منشور جهانی حقوق بشر كه ميثاق نامه ای است جهانی توجه كنيم كه ، تمام افراد بشر آزاد و برابر به دنيا می آيند و همه از كليه حقوق و آزادی هايی كه در آن بيان شده است بدون هيچگونه تمايزی از جمله تمايز در جنسيت  برخوردار می باشد.

به اميد آن روز .

 

  
نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٥

 

 

از سر غريزه

خودم هم نمی دانم اسم متن زير چيست . شعر هست يا نه . اما خوب می دانم كه محصول روزهای است كه مثل حالا سخت دچار روزمرگی و پوچی شده بودم ...

از سر غريزه

 

زنده ام

نفس مي كشم

مي خندم

مي گريم

و راه مي روم

اما از سر غريزه

انگيزه اي نيست براي خنديدن

گريستن

وحتي براي زيستن

دردي نيست

اگر هست

درد نيست

از بي درديست

 

زنده ام

زندگي برايم عادت شده

كتاب مي خوانم

تفريح مي كنم

و لذت مي برم

اما از سر غريزه

به سراغ خودم مي روم در آينه

نگاه مي كنم

كسي را نمي بينم

مي بينم

خودم نيستم

هستم

اما نه خود واقعي يم

ديگريم

كنجكاوي مي كنم

سعي مي كنم سئوالي بپرسم

سئوالي نيست

سئوالي ندارم

دارم

اما سئوال نيست

تصميم مي گيرم فكر كنم

به فكر فرو مي روم

و فكر مي كنم در حال فكر كردنم

شعورم را به كار مي اندازم تا از شعار تهي شوم

احساس نياز مي كنم

عاشق مي شوم و دل مي بازم

فرياد مي زنم

اي خانم

اي آقا

پاسخي نمي گيرم

مي گيرم

اما پاسخ نيست

بيهوده گيست

 

زنده ام

جوانم

پر از انرژيم

نيازمندم

آرزومندم

اما از سر غريزه

روزها را شب مي كنم

مأيوس مي شوم

خسته مي شوم

و گاهي نااميد

مي خوابم

دوست دارم خواب ببينم

نمي بينم

مي بينم

اما خواب نيست

هپروت است

 

زنده ام

محكوم به زندگي يم

پس نبايد توقف كنم

نمي توانم توقف كنم

حركت مي كنم

تلاش مي كنم

اما از سر غريزه

هدفي نيست

هدفي ندارم

دارم

اما هدف نيست

چرا كه مسيري نيست

هست

اما از پيش تعيين شده است

كشف نيست

تقليد است

و شايد تزوير

 

زنده ام

پر از جهلم

نادانم

مي دانم كه نمي دانم

اما از سر غريزه

براي زنده ماندن مصرف مي كنم

زمين را

زمان را

عشق را

خدا را

و نمي دانم

كجا ايستاده ام

براي چه ايستاده ام

به كجا بايد بروم

براي چه بايد بروم

 

زنده ام

در پي آزاديم

اما آزاد نيستم

آزاد به دنيا نيامده ام

در حبسم

اما نه در حبس ميله و ديوار

كه در حبس خويشتنم

و با خود در ستيزم كه آيا مثل اكسيژن به آزادي احتياج دارم

به آزادي مي انديشم

و به آزادگي ايمان دارم

اما از سر غريزه

 

زنده ام

و از اين كه پيوسته مرگ را زيسته ام به پوچي رسيده ام

به خودكشي مي انديشم

اما خودي براي كشتن نمي يابم

و از خود مي پرسم كه اگر نبودن به معني مردن است

چگونه قبل از متولد شدن مرده بودم؟

 

                         هميشه ناتمام / تابستان 1382 / منصور صفايي

  
نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٥

 

 

روز نوشت

دانشگاه شهيد بهشتی و خاطرات زندان اوين

امروز برای انجام کاری کاملن شخصی و به توصيه دوستم اميد به دانشگاه شهيد بهشتی رفتم که در آنجا مشغول تحصيل است . اولين بار بود كه به اين دانشگاه می رفتم . دانشگاهی وسيع واقع در شمال تهران در منطقه اوين ، ولنجك و دركه . وقتی وارد دانشگاه شدم اصلن احساس ورود به مكانی فرهنگی را نداشتم . نمی دانم چرا . وقتی اميد قسمت های مختلف دانشگاه را به من نشان داد و معرفی كرد هم احساس كردم كه شرايط طبيعی و جغرافيايی اين محيط به شرايط علمی و آموزشی آن می چربد. شايد اين احساس از آن جايی ناشی می شد كه دانشگاه پر بود از جوانان سانتی مانتالی كه رفتارشان كمتر به دانشجو می مانست و اين نظر من مورد تائيد اميد و دوست فرهيخته و تازه يافته ام كه البته از قبل نسبت به وبلاگ من حسن نظر داشته نيز بود . جوانانی كه به ظاهر محصول تربيت قشر مرفه و برج عاج نشين جامعه بودند .  اما نكته مثبتی كه به نظر من در محيط دانشگاه خيلی نمود داشت اين بود كه مسئولان دانشگاه اصلن ديده نمی شدند و به واقع اين دانشجويان بودند كه صاحبان اصلی اين مكان به حساب می آمدند و اين برای دانشجوی ايرانی كه هميشه تحت كنترل بوده و از موضع قدرت با او برخورد شده يعنی افتخار! يعنی استقلال ! يعنی سربلندی !!! 

در ادامه بازديد ده ساعت ای  كه از اين دانشگاه داشتم اميد من را به يكی از بلندترين نقاط برد كه در كنار نمازخانه قرار داشت . نقطه ای كه از آنجا منطقه اوين كامل ديده می شد و همين طور زندان اوين . به ياد روزهای بازداشتم افتادم كه بعد از ۱۸ تير ۱۳۸۲ در زندان اوين گذراندم . خاطراتی كه تا هستم با من خواهد بود ، از بايگانی ذهنم خارج شدند. به ياد اكبر گنجی و احمد باطبی افتادم كه در زندان ديده بودمشان و به ياد ديگرانی كه جرمشان بيان سخنانی بود كه خوشايند اهالی قدرت نبوده و نيست . به ياد لحظه ای افتادم كه داشتم به سمت درب خروجی زندان و به سمت آزادی  می آمدم و در دل اين شعر را فرياد می زدم كه :

باز كن پنجره را

باز كن درها را

كه قناری می خواند

و نسيم بوی خوش كاهگل می آرد

وای اگر قناری نخواند خواهد مُرد 

و قفس يعنی زندانی . 

بازديد از دانشگاه شهيد بهشتی علاوه بر اين كه برای من تجديد خاطره ای بود از گذشته ، قطعن خاطره ای هم شد برای آينده ؛ به خصوص كه همان طور كه قبلن هم اشاره كردم باب آشنائيتی شد با يكی از دانشجويان اهل تعقل و تفكر و انديشه . امروز روز خوبی بود . خيلی .

 

  
نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٥

 

 

پيش بينی های من برای سال ۱۳۸۵

 

۱ - آقای احمدی نژاد در ادامه مسافرت های استانی خود و با توجه به وعده وعيدهای غير قابل عملی خود کم کم می رود تا در صفت خالی بند بودن ( پيرپکاجکی ) به رقيب سرسخت محمد خاتمی رئيس جمهور پيشين تبديل شود .  

۲ - آقای احمدی نژاد در ادامه برنامه های خود مبنی بر حمايت از قشر آسيب پذير در هفته دولت حقوق يک هفته خود و اعضای کابينه اش را به جمعيت سی ميليونی که زير خط فقر زندگی می کنند می بخشد .

۳ - تيم ملی فوتبال ايران دست از پادرازتر از جام جهانی بازخواهد گشت و تلويزيون ملی نيز مداوم تبليغ خواهد کرد که بچه های ما هر چند با بدشانسی روبرو شدند اما بازی شان خيلی جوانمردانه بود و چيزی که در اين دنيا می ماند همين بازی جوانمردانه است وبس .

۴ - مهران مديری بزرگ شارلاتان برنامه های نود شبی در اقدام خلاقانه جديدی دست به توليد سری جديدی از برنامه های آبگوشتی اش خواهد زد که به شدت مورد توجه مردم فرهنگ دوست ما قرار خواهد گرفت و همين امر باعث می شود که آقای ضرغامی مدير محترم صداوسيما دچار اين خودشيفتگی شوند که واقعن مدير موفقی هستند.

۵ - در ادامه سلسله سقوط های هواپيماهای کشور عزيزمان ايران در سال جديد حداقل دو و حداکثر تعداد نا معلومی هواپيما سقوط خواهند کرد و مجلس محترم با کار کارشناسی شبانه روزی و همراهی تيم هوايی سازمان هواپيمايی کشوری به اين نتيجه می رسند که علت سقوط هواپيما بازی گوشی خلبان و خدمه پرواز بوده .

۶ - دولت آمريکا شبکه شبانه روزی فارسی زبان خود را راه اندازی خواهد کرد .

۷ - انرژی هستی هم چنان حق مسلم ما خواهد بود و ما برای دست يابی به آن حتی اگر به ضررمان باشد تلاش خواهيم کرد .

۸ - دولت برای حمايت از قشر آسيب پذير در ماه رمضان به ازای کوپن هر نفر دويست گرم روغن نباتی اضافی با قيمت دولتی خواهد داد.

۹ - سياست های آقای صفارهرندی در مورد اعمال سانسور در مورد سينما ، كتاب و موسيقی تأثيری  در اين حوزه نخواهد داشت و در نهايت بعد از رفتن زمستان روسياهی برای ذغال خواهد ماند و بس .

۱۰ - انتخابات شورای شهر و مجلس خبرگان در شهرهای بزرگ با بی اهميتی بی سابقه ای از جانب مردم روبرو خواهد شد .

۱۱ - آمار ازدواج ۲۵٪ كاهش و آمار طلاق ۲۵٪ افزايش خواهد يافت .

۱۲ - تعداد بيشماری از واسطه ها و دلالان سيم كارت به علت واگذاری هشت ميليون سيم كارت جديد بی كار خواهند شد و سرمايه هاشان را به سمت شيوه جديدی از شغل شريف دلالی سوق خواهند داد.

۱۳ - تعدادی از زندانيان سياسی مورد عفو مقامات مسئول قرار خواهند گرفت و از بند آزاد می شوند .

۱۴ - گيشه سينمای ايران وضعيت بهتری را نسبت به سال گذشته تجربه خواهد كرد .

۱۵ - احمدی نژاد در مسافرت های خارجی اش به كشورهای زيمباوه ، بوركينافاسو ، حبشه ، آنگولا ، اتيوپی و چند كشوری كه هنوز در نقشه جغرافيای جهان ثبت نشده خواهد رفت و با همتايان خارجی اش در مورد مهمترين مسائل روز ايران و جهان بحث و گفتگو خواهد كرد .

۱۶ - تيم واليبال نشسته ايران قهرمان جهان خواهد شد . 

۱۷ - قيمت نفت در سطح جهان و تورم در سطح ايران بالا خواهد رفت تا مردم به طور مستقيم تأثير اين افزايش را بر سر سفره هايشان شاهد باشند .

۱۸ -  تعدادی از زنان مومن ايرانی مثل سال گذشته در زمان و مكانی از پيش تعيين شده گرد هم می آيند و ضمن دعا و گريه و زاری از خدای بزرگ می خواهند تا آلودگی تهران را برطرف كند .

۱۹ - فيلم كوتاه قورباغه را قورت بده ! ساخته منصور صفايی  حداقل در پنج جشنواره جهانی پذيرفته می شود .

۲۰ - آمار بازديد كنندگان وبلاگ منصور صفايی دو برابر خواهد شد .

 

 

  
نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٥