اين سانسورچي هاي ابله

ديشب بازي فينال جام باشگاه هاي اروپا بين دو تيم آرسنال و بارسلونا در فرانسه برگزار شد و تيم بارسلونا با نتيجه دو بر يك حريف مقابلش را مغلوب كرد .

شخصن نه به فوتبال علاقمندم و نه شعور فوتبالي بالايي دارم . اين مطلب هم در مورد فوتبال نيست و مربوط است به پخش اين مسابقه از تلويزيون .

ده دقيقه آخر نيمه اول اين مسابقه را من همزمان از شبكه سوم سيماي جمهوري اسلامي و شبكه TFI فرانسه مي ديدم . چون از فوتبال چيز زيادي نمي دانستم خود مسابقه جذابيتي برايم نداشت . اما پخش مسابقه پر از نكته بود . اول اين كه پخش مستقيم ايران چندان هم مستقيم نبود و ده ثانيه اي عقب تر از پخش اصلي بود . اما چرا ؟

خب ، قطعن و حتمن مي دانيد كه مردم ايران علاوه بر با فرهنگ و متدين بودن خيلي بي جنبه و بي ظرفيت هم هستند و احتمال اين كه با ديدن خواهران بي حجاب و تريپ هاي جوانان اروپايي منحرف شوند و اين دنيايشان را به آخرت بفروشند زياد است . پس سانسورچي هاي محترم كه اصلن احمق نيستند و از قضا جزء بندگان پاك و ويژه خدا هستند با آگاهي از اين كه خدا آنها را آفريده تا مواظب بندگان ديگر باشند خودشان صحنه هاي مبتذل و مستهجن را مي بينند و بعد از اين كه به ميزان لازم و كافي حال و حول كردند از رؤيت غربي هاي فاسد و بي تمدن توسط امت ايراني جلوگيري مي كنند . اما كاش چنين بود . باور كنيد كه در مدت زماني كه من داشتم اين مسابقه را از دو شبكه به طور همزمان مي ديدم حتي يك صحنه هم نبود كه مثلن در آن زناني باشند با تيپ هاي آن چناني ( همان چناني كه خودتان بهتر مي دانيد ) و يا جواناني با پوششي كه براي ما و فرهنگ ما قابل هضم و تعريف نباشد. اما با اين حال دست كم در پنج شش مورد صحنه هايي بود كه مورد لطف سانسورچي ها قرار مي گرفت و حذف و اضافه مي شد كه اصلن با محدودترين نگاه و ديد هم لازم به اين كار نبود .

چيزي كه در لحظه تماشاي اين دو شبكه به ذهن من خطور كرد اين بود كه شايد سانسورچي كه آنسو نشسته ، بن لادن يا ملاعمر باشد كه اين طور بي رحمانه نما به نماي مسابقه را تارومار مي كند و سئوالي كه برايم مطرح شد اين بود كه اين آدم با چه تفكر و ديدگاهي و به نمايندگي چه كسي چنين اجازه اي را به خود مي دهد .

من در چهار سال اخير در مجموع شايد بيست ساعت تلويزيون نگاه نكرده ام . بعضي وقت ها كه با خودم خلوت مي كنم به خودم مي گويم كه احتمالن طي اين مدت چيزهايي بوده كه به كارم بيايد و من با تماشا نكردن تلويزيون از دستش داده ام . اما وقتي به موارد اين چنيني كه در بالا ذكر كردم بر مي خورم مي بينم كه با وجود اين سانسورچي هاي ابله همان بهتر كه عطاي اين رسانه را به لقايش ببخشم .

 

  
نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

 

يك تكه نان براي يك تكه نان

ديشب نيز مثل شنبه شب هاي ديگر با خواهرم رفته بوديم سينما؛ و اين بار فيلم يك تكه نان ساخته كمال تبريزي كارگردان آثاري چون ، ليلي با من است ، مهر مادري ، شيدا ، فرش باد ، مارمولك و

يك تكه نان فيلمي است در مورد اعتقادات معنوي يك پسر سرباز جوان كه باعث مي شود تا كربلايي ، پيرمردي كه خود را انساني پاك و مومن مي داند و قصد سفر حج دارد ، در سفري ناخواسته همراه او شود و در نهايت با شناخت شخصيت معنوي و واقعي پسر به شناختي جديد از خودش و پسر سرباز برسد .

فيلم يك تكه نان گذشته از فيلم نامه ضعيف و سفارشي كه دارد ، توبه نامه كمال تبريزي است براي ساخته قبلي اش مارمولك . چرا كه با مخالفت ها و انتقادات شديدي كه از جانب اكثر روحانيون و احزاب و نيروهاي موسوم به راست در زمان اكران فيلم مارمولك صورت گرفت كمال تبريزي احتياج به توبه نامه اي از جنس يك تكه نان داشت تا بتواند با خيال راحت به فعاليت در سينما ادامه دهد .

در مورد كارگرداني نيز فيلم، داراي يك دكوپاژ بسيار ابتدايي و ساده است و حرفي براي گفتن ندارد . هرچند كارهاي قبلي تبريزي مثل ليلي با من است و مارمولك كه در زمان خود جزو آثار جنجالي اكران شده به شمار مي آمدند نيز از اين امر رنج مي بردند ، با اين حال ، به خاطر برجسته بودن موضوع تازه و ساختارشكنانه اشان در جامعه ايران ، به لحاظ ضعف ساختار ، نمود چنداني نداشتند . اما از آنجايي كه يك تكه نان داراي يك داستان كسل كننده و تكراري است اين ضعف بيشتر خودش را نمايان مي كند .

البته كارگردان سعي دارد تا در طول فيلم با نمايش طبيعت سرسبز و نماهاي كارت پستالي بيننده را مجذوب كادرهاي انتخابي اش كند كه اين امر به علت تكرار در سينماي ايران و نداشتن هيچ تازگي ، تأثيري در جذب مخاطب ندارد.

فيلمبرداري ،تدوين ، صدا و موسيقي فيلم نيز همه در سطح باقي مانده اند و به عنوان يك شاخص نمي توان از آن ها نام برد.

بازي هاي فيلم نيز به جز بازي رضاكيانيان آن هم فقط در نقش پيرمردگاريچي ( كيانيان در فيلم در سه نقش ظاهر شده ) بازي هاي قوي نيستند كه البته نبايد از نظر دور داشت كه داستان فيلم به بازيگرانش اجازه مانور بيشتر روي نقش ها را نمي دهد.

در مجموع فيلم يك تكه نان نه براي سينماي ايران كه براي كارنامه كمال تبريزي نيز نمره قابل قبولي به ارمغان نياورده و واقعيت امر اين است كه گذشته از توبه نامه بودنش براي كارگردان ، فيلمي است براي بدست آوردن يك تكه نان .

 

  
نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

 

آخر ادعا

اين اولين يادداشتي است كه اين موقع از شبانه روز مي نويسم . الان پنج دقيقه اي است كه از كلانتري آمده ام . شايد برايتان جالب باشد كه علت رفتنم به كلانتري را بدانيد و بخوانيد .

داستان از اينجا شروع شد كه يكي از دوستان، كه من براي اين كه ضايع اش نكرده باشم نامي از او نمي برم ؛چون پيگيران مطالب اين وبلاگ خواهند شناختش ،كه آخر ادعاست ، دو هفته قبل بسيار پرشور پيشنهاد داد كه جمعه ها صبح به كوه برويم تا از يكنواختي و روزمره گي خارج شويم . قبول كردم و هفته پيش ساعت چهار و نيم صبح با او و يكي از دوستان او كه البته از قبل مي شناختمش رفتيم براي فتح الفتوح سلسله تپه هاي دربند در شمال تهران ! خوب بود و خوش گذشت . به ويژه اين كه دو سالي بود كه به كوه نرفته بودم و عضلات بدنم از شدت خوشحالي از اين سورپريز، آنقدر گريه كردند كه بدنم خيس عرق شده بود !

در طول رفت و برگشت به اين دو دوست مدعي، از خاطرات دوسال پيش مي گفتم كه همراه يكي از دوستان به نام محمد ميرزايي كه خدابيامرزدش يك سالي را هر جمعه ساعت سه صبح به دربند مي رفتيم و حداكثر براي ساعت هشت باز مي گشتيم به منزل . اين حرف كه از دهان من در آمد اين دو دوست مدعي پيشنهاد كردند كه به رسم آن وقت ها ما هم چنين كنيم و قرار شد كه براي شروع از اين هفته ساعت چهار به كوه برويم .

پس من طبق توافقمان ساعت سه و نيم از خواب بلند شدم و بعد مسواك زدن و شستن صورت رأس ساعت پنج دقيقه مانده به چهار خودم را به درب منزل اين دوست جاني رساندم . ساعت چهار شد . اما خبري از اين دوست مدعي كوهنوردي نشد . ساعت چهار و پنج دقيقه شد . اما خبري از اين دوست مدعي كوهنوردي نشد . ساعت چهار و ده دقيقه شد . اما خبري از اين دوست مدعي كوهنوردي نشد . ساعت چهار و پانزده دقيقه شد . اما خبري از اين دوست مدعي كوهنوردي نشد . ساعت چهار و بيست دقيقه شد . خبري شد . اما نه آن خبري كه بايد مي شد . خبري شد كه نبايد مي شد . ماشين كلانتري كنارم توقف كرد و سرواني كه داخل ماشين بود پياده شد و به سمتم آمد و گفت ، كارت ماشين . گفتم ، همراه ندارم . گفت ، يعني چي ؟ سكوت كردم . گفت ، راه بي افت بريم كلانتري . گفتم ، جناب سروان من وايستادم اين جا منتظر يكي از دوستان ، مي خواييم بريم كوه ، مي بينيد كه بادگير تنمه و كفش كوه به پا دارم . سروان در آمد كه ، بايد ماشين رو بخوابونيم تو پاركينگ تا بري مدارك ماشينو بياري ؛ و بعد سوار ماشين شد و من همراه او شدم تا كلانتري محل . داخل كلانتري سوئيچ ماشين را از من گرفت و بعد هم كيف پولم را كه در دستم بود و گفت بشين اينجا تا من برگردم . حوصله نشستن نداشتم . شروع كردم به قدم زدن و اينسو آنسو رفتن در سالن . از در و ديوار كلانتري كثافت مي باريد و نكبت . پسر جواني را به جرم دزدي دستبند زده بودند و به بازداشتگاه مي بردند . مادري داشت تمنا و گريه و زاري مي كرد تا پسرش را كه نمي دانم به چه دليل بازداشت شده بود آزاد كنند . بيست دقيقه اي گذشت تا اين كه گروهباني خنده رو و مودب آمد سراغم و گفت ، بيا جناب سروان كارت داره . رفتم همراهش . وارد اتاق شدم . جناب سروان سر بلند كرد و گفت ، وبلاگ نويسي ؟ متعجب گفتم ، بله . بي درنگ دستش را كه كيف و سوئيچ ماشين در آن بود گرفت به سمتم ، به سلامت خوش اومدي . خوشحال شدم و تشكر كردم . وقتي داشتم از اتاق خارج مي شدم گفت ، با اجازت يه دونه از اين كارت هايي كه وبلاگت رو توش تبليغ كردي از تو كيفت برداشتم . گفتم ، لطف كرديد و خارج شدم . خيلي انرژي گرفته بودم . خيلي . بيرون كلانتري كيفم را باز كردم و يكي از كارت هاي تبليغ وبلاگ را خواندم ،

اگر كاربر اينترنت هستيد و علاقمند مسائل سياسي ، اجتماعي ، فرهنگي و سينمايي سري به نوشته هاي روزانه منصور صفايي بزنيد اگر هم علاقمند نيستيد كه هيچ !

سوار ماشين شدم و رفتم درب خانه دوست مدعي كوهنوردي . هنوز در خواب غفلت بود . يكي از كارت هاي تبليغ وبلاگم را گذاشتم لاي درب ورودي منزلشان تا بعدن ادعاي ديگري نكند و آمدم تا همين مطلبي را بنويسم كه خوانديدش .

 

  
نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ٦:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

 

هزينه انديشه

چهارشنبه گذشته دكتر رامين جهانبگلو دگرانديش ، روشنفكر و فيلسوف ايراني در فرودگاه تهران توسط نيروهاي امنيتي بازداشت شد.

اين تيتر خبري است كه چند روز پيش از صداي آمريكا به تمام جهان مخابره شد .

تابستان سال 1383 دفتر پژوهش هاي فرهنگي گروه فلسفه و انديشه معاصر در خانه هنرمندان ايران كلاس هايي برگزار كرده بود براي تدريس پديدارشناسي روح هگل كه استاد اين سلسه درس ها دكتر رامين جهانبگلو بود . من به خاطر علاقه اي كه به فلسفه داشتم و چيزهايي كه در مورد دكتر جهانبگلو خوانده و شنيده بودم در اين كلاس ها كه ازتاريخ 18/3/1383 تا 2/6/1383 بر پا بود ثبت نام كردم تا علاوه بر شناخت فلسفه هگل با دكتر جهانبگلو نيز از نزديك آشنا شوم . آقاي دكتر جهانبگلو علاوه بر تسلط كامل بر فلسفه وتاريخ فلسفه ، شخصي است صاحب نظر در امور فرهنگي و هنري ، به ويژه در حوزه ادبيات و سينما . رامين جهانبگلو داراي مدرك فوق دكتراي فلسفه از دانشگاه سوربن است و تا به امروز بيش از بيست جلدكتاب تأليف كرده كه از آن جمله اند ، انديشه عدم خشونت ، گاندي و ريشه هاي فلسفي انديشه عدم خشونت ، در جستجوي آزادي، نقد عقل مدرن ، زيرآسمان هاي جهان و…. وي استاد دانشگاه در رشته فلسفه است و به زبان هاي انگليسي و فرانسه تسلط كافي دارد . همچنين علاوه بر ايران از تابعيت كشور كانادا نيز برخوردار است اما عشق و علاقه وي به زادگاهش يا هر دليل شخصي ديگري باعث شده تا بيشتر وقت خود را صرف آموزش جوانان ايراني كند .

به لحاظ تفكرو ديدگاه ، وي يكي از منتقدان دكتر عبدالكريم سروش و نظريه مردم سالاري ديني است . به نظر دكتر جهانبگلو بهترين مدل حكومت مدل ليبرال دمكراسي است كه در غرب جواب داده .دكتر جهانبگلو در مصاحبه هاي مختلف با چهره هاي برتر انديشه و فلسفه جهان بحث و گفتگو داشته كه نمونه هاي آن در مجلات فلسفي وكتاب هاي خودشان منتشر شده . وي همچنين همكار فرانسيس فوكوياما فيلسوف آمريكايي و صاحب نظريه پايان تاريخ در پروژه اي تحقيقاتي در آمريكا بوده .

با اين تفاسيرآقاي دكتر با توجه به تحصيلات ، معلومات و جايگاهي كه دارد به راحتي مي تواند در هر كشوري كه بخواهد زندگي كند و به تحصيل و آموزش بپردازد اما وي ترجيح مي دهد كه حتي با داشتن امتياز شهروندي كشور كانادا همچنان در ايران فعاليت داشته باشد و با اين كه قطعن مي داند پرهزينه ترين كار در اين ديار انديشيدن است اما هيچ ابايي از اين كار ندارد .

واقعيت امر اين است كه من ترجيح مي دهم چيزي نگويم . نه در مورد فرار مغزها و نه در مورد آزادي انديشه و نه در مورد هيچ مسئله ي ديگري . چرا كه شك ندارم مسئولين مملكت ما اصلن اهل تفكرو انديشه نيستند كه اگر اهل انديشه بودند زمين ما اين طور آسماني نبود !

به قول خود استاد جهانبگلو در كلاس هايش :

بحث با باطل خيالان شيوه استاد نيست / علم افلاطون حريف جهل مادرزاد نيست

  
نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

 

اين احمدي نژاد شيطون بلا !

جناب آقاي محمود احمدي نژاد رئيس جمهور و دولت محترم راستگراي ايشان در اوج ناباوري كم كم مي رود تا به ظاهر روي اصلاح طلبان و چپ گراها را در چپ روي كم كند و اين جمله را اثبات كنند كه انتهاي راستگراي چپ روي است و اين خود نشانه هاي از سياسي كاري هاي احمدي نژاد شيطون بلاست !

هر چند در نگاهي ديگر آقاي رئيس جمهور محترم و كابينه ايشان به هر دليلي ( تبليغاتي يا غير تبليغاتي و يا تحت فشار جهاني ) در اقداماتي باور نكردني در روزهاي ابتدايي سال دارد اين شعار اصلاح طلبان را تائيد مي كند كه اصلاحات ادامه دارد ، اما اين نيز خود شگرد جديدي است كه بازي سياست حكم مي كند اصولگرايان به آن تن دهند تا افكار عمومي اصلاح طلب را نيز با خود همراه كنند چرا كه براي حفظ قدرت بايد به داد تمام طيف ها رسيد و از همين باب است كه گفته اند ، بقاي ملك به داد است و زوالش به بيداد و اين طور كه به نظر مي رسد احمدي نژاد حالا با چشيدن طعم شيرين قدرت ديگر آن احمدي نژاد 26خرداد و 3 تير سال 1384 نيست . چرا كه قصد دارد علاوه بر نظر عوام توجه قشر متوسط و متوسط به بالاي جامعه را نيز كه جزو منتقدين سرسخت او به شمار مي آيد جلب كند .

اين مسئله از هر نگاه ، امري است ميمون و مبارك . چه احمدي نژاد با انحراف از مسيرش و رو آوردن به خط فكري احزاب چپ در واقع كاري خواهد كرد كارستان . به بيان ديگر اين تنها محمود احمدي نژاد نيست كه دارد با خط فكري منتقدان سر سختش همراه مي شود بلكه 17 ميليون نفري كه به او رأي داده اند نيز با او همراهند و اين خود يعني انقلابي در دل اصلاحات .

از اقدامات غافلگيركننده دولت احمدي نژاد در ماه هاي اخير كه بيشتر در حوزه مسائل فرهنگي نمود داشته براي نمونه مي توان به اين موارد اشاره كرد :

  • آلبوم موسيقي خواننده پاپ ، معروف به بنيامين كه حتي نتوانسته بود از وزرات ارشاد اصلاح طلب خاتمي مجوز بگيرد با مجوز رسمي وزارت ارشاد دولت اصولگراي احمدي نژاد به بازار مي آيد و پرفروش ترين كاست سال در عرصه موسيقي پاپ مي شود .
  • احمدي نژاد در اقدامي باور نكردي از مقامات انتظامي مي خواهد تا با زنان موسوم به بدحجاب برخورد نشود و اين مسئله در حد تذكر و توصيه حل وفصل شود .
  • در اقدامي فرا باوركردني محمود احمدي نژاد حضور زنان را در ورزشگاه ها لازم و تائيد مي نمايد . يادآوري اين كه ، قبلن مسئله حضور زنان در ورزشگاه ها يكي از برنامه ها و شعارهاي تبليغاتي دكترمصطفي معين كانديدايي كه اصلاح طلبان از وي حمايت مي كردند بود كه به شدت مورد مخالفت حاميان احمدي نژاد قرار داشت . هر چند تنها 24 ساعت بعد از اين پيشنهاد غافلگير كننده رئيس جمهور عدالت خواه ، تعدادي از مراجع قم به شدت به اين خواسته رئيس جمهور انتقاد كردند و اين طرح را فعلن براي مدتي به بايگاني فرستادند . اما مطمئن باشيد اين احمدي نژاد شيطون بلا براي رأي آوردن در دور بعدي هم كه شده كم كم آس هاي چپ روها را از آستين راستگراها بيرون خواهيد كشيد . اگر باور نداريد مسئله را به زمان بسپاريد كه بهترين قاضي است .

  
نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

 

چه خوش گفت مارمولك پاكزاد

ديشب رفته بودم عروسي يكي از دوستان . جاماسب كريمي . بازيگر نقش مسافر تاكسي در فيلم كوتاه قورباغه را قورت بده ! (تبليغات غير مستقيم براي فيلم قورباغه را قورت بده ! ) . روي هم رفته عروسي خوبي بود . تالار عروسي هم شيك بود و بزرگ و از ميانه پارتيشن بندي شده بود . زنا اينور ، مردا اونور.

به غير از جاماسب كه از سر لطف من را به عروسي اش دعوت كرده بود و آقاي يدالله قرباني مدير توليد فيلم قورباغه را قورت بده ! هيچ چهره ي ديگري در تالار برايم آشنا نبود . مطلقا .

از چهره و رفتار و گفتار و پوشش ميهمانان حاضر در جشن مشخص بود كه از طبقه متوسط يا متوسط به پايين جامعه هستند . مثل من و خانواده ام .

در انتهاي تالار و جلوي سكويي كه مهمترين شخص حاضر يعني داماد روي مبلي جلوس فرموده بودند جوانان سلحشور و انقلابي در حال انجام حراكت موزون بودند ( همان رقص سابق ) و من در اين بين روي صورت تك تك مهمانان نشسته در پشت ميز هاي رنگانگ ،كه بي رحمانه ميوه و شيريني مي خوردند دقيق شده بودم .

به غير از نسل جوان اُمل حاضر در جمع كه تعدادشان خيلي كم بود و انگشت شمار ، نگاه هايي كه از چشم اكثريت حاضرين به سمت جوانان مشغول رقص و پاي كوبي پرتاب مي شد نگاه هايي مثبتي نبود . نگاه ها پر بود از قضاوت . من از نگاه ها مي خواندم كه در دل به ريش جوانان مي خنديدند و آنها را گناه كار مي ديدند به خاطر اين رفتارشان . من از نگاه هاي اينان مي خواندم كه شادي يعني گناه حتي در جشن عروسي . من از نگاه اينان مي خواندم كه رقص يعني بي اخلاقي ، يعني فساد . ياد اين جمله رضا مارمولك افتادم كه خطاب به پيرمرد مومن نماي پاي منبر مي گفت ، مثله اين كه شما در جواني تمام وكمال حال و حول خود را كرديد ، حالا كه نوبت به اين جوانان رسيده ، شده ايد كاسه داغ تر از آش ، مگه ما جوانان دل نداريم .

بعضي وقت ها كه به مسئله غم و شادي فكر مي كنم از خودم مي پرسم كه چرا و چه كسي به ما اين طور آموخته كه غم و شادي يعني سپيدي و سياهي . يعني خوبي و بدي . يعني اصل و فرع . چرا ما فكر مي كنيم با شادي و سرخوشي و خنده نمي توان به خدا نزديك شد اما با غم و گريه مي توان . چرا ما فكر مي كنيم كه جامعه شاد يك جامعه باري به هرجهت و مفسد است . چرا فكر مي كنيم خنده نقطه مقابل مسائل اخلاقي است و اساسن چرا در جامعه جوان ما خنده و شادي بايگاني شده در فكرها و دل ها .

من قصد ندارم كه به اين سئوال پاسخ بدهم . نه به اين دليل كه پاسخش را نمي دانم . نه . به اين دليل كه مي ترسم زبان سرخ سر سبز دهد برباد.

اما در اوج نااميدي اميدوارم كه روزي برسد كه ما به اطرافمان بيشتر نگاه كنيم تا بهتر فكر كنيم .

 

  
نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

 

ماجراي نمايشگاه كتاب و نمايشگاه كتاب خوان ها

كتاب اساس و بنياد تمدن است .

امروز نمايشگاه سالانه كتاب كه ظاهرن يك نمايشگاه بين المللي است شروع به كار كرد. البته در مورد تمام فعاليت هاي فرهنگي كه در اين مملكت پيشوند بين المللي دارند شما بخوانيد و باور نكنيد . مثل جشنواره بين المللي فيلم يا تئاتر يا موسيقي فجر و بسياري موارد از اين دست . چرا كه منظور سياست گزاران حوزه فرهنگ اين ديار ديرپا ، از بين المللي بودن يك اتفاق، همان چند كشوري است كه معمولن پاي ثابت بساط مفت خوري در ايرانند و از آن جايي كه خود كلمه بين المللي كلمه و واژه به اصلاح دهان پركن و قلمبه سلمبه اي است مسئولين محترم ترجيح مي دهند كه با استفاده از اين كلمه چاله هاي فرهنگي شان را حداقل در ظاهر پركنند .

اما گذشته از اين رفتارهاي مسئولين بي فرهنگ عرصه فرهنگ ، و با چشم پوشي از تمام نواقص موجود ، نمايشگاه كتاب تهران را مي توان قابل تقديرترين اقدام و فعاليت فرهنگي سال از جانب مسئولين دانست . چرا كه امروز كتاب و كتاب خواني از مهمترين شاخص هاي پيشرفت يك جامعه به شمار مي آيد و براي جامعه درحال گذار ايران نيز اين امر مسئله اي است بسيار مهم و در خور اعتناء . هر چند آمار و تيراژ خجالت آور 2000 تا 3000 نسخه اي كتاب در ايران بدون تعارف نشان دهنده اين است كه حتي قشر روشنفكر اين جامعه ( اعم از سياسيون ، فرهنگيان ، دانشجويان ودانشگاهيان، هنرمندان و ) نيز بيشتر اهل حرافي هستند و كمتر علافمند مطالعه و كتاب خواني ؛ اما با تمام اين احوال نامساعد ، و با وجود اين كه متاسفانه نمايشگاه كتاب نيز مكاني شده براي افه ها و تظاهرات فرهنگي و نمايشگاهي ، براي نشان دادن اين كه ما اهل كتاب خواندن ( شما بخوانيد فقط خريدن و نه خواندن ) هستيم. اما نبايد منكر آثار مثبت اين نمايشگاه ، حداقل در كمترين حد خود باشيم .

به زعم نگارنده و از ديدگاهي متفاوت ، نمايشگاه كتاب تهران براي اهل كتاب حادثه مهمي نيست . چه ، افرادي كه مطالعه كتاب جزئي از برنامه زندگي آنهاست در طول سال نيز با خريد و مطالعه كتاب به خود سازي ذهني مي پردازند . اما افرادي كه ضمن داشتن علاقه به مطالعه ، بنا به دلايل مختلف نمي توانند در طول سال به اين امر تن دهند نمايشگاه تهران غنيمتي است برايشان تا با مراجعه و خريد آثار مورد علاقه شان علاوه بر تجديد قواي فكري با جو فرهنگي نمايشگاه نيز همراه شوند . البته در سال هاي اخير چيزي كه زياد نمود داشته ، حضور عشاق جوان و شبه روشنفكر در اين نمايشگاه ست . كه اين نيز خود مي تواند رويدادي مثبت براي نسل جوان ما باشد . چرا كه حداقل براي تظاهر هم شده مكاني فرهنگي را انتخاب كرده اند . نسل جواني كه در برهوت اميدواري براي رسيدن به فردايي ناپيدا دست و پا مي زند .

 

  
نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

 

حق با مشتری است

برای انجام کاری بانکی رفته بودم به شعبه بازار مبل ايران بانک صادرات . در صف سيستم يکپارچه بانک ( سپهر) ايستاده بودم و داشتم فضای داخل بانک را برانداز می کردم که چشمم به دو تابلويی افتاد که چسبيده بود به ديوار . روی يکی نوشته بود ، حق با مشتری است و بر روی ديگری اين جمله كه ، سرمايه اصلی بانك صادرات ايمان و صداقت كاركنان آن است . در دلم خنديدم . می دانستم كه نبايد اين دسته از شوخی ها را جدی بگيرم كه اگر اين كار را بكنم خودم را به شوخی گرفته ام .

مسئول باجه كه دختر جوان زشتی بود ، فس فس كنان مردم را راه می انداخت . كار نمی كرد؛ جان می كنْد . لحظه برايم حكم دقيقه داشت ، شايد هم ساعت . من هم جان می كندم ؛ اما نه فس فس كنان . چند دقيقه بعد دختر جوان پشت باجه بلند گفت ، ارتباط سيستم سپهر قطع شد ، كسانی كه با اين سيستم كار دارن بايد صبر كنن تا سيستم مجدد وصل شه . بيش از نيم ساعت بود كه در صف بودم و تازه اگر سيستم قطع نمی شد با اين سرعتی كه دختر جوان پشت باجه داشت بايد بيست دقيقه ديگر هم معطل می شدم . خيلی عصبی شده بودم ، خيلی . احساس می كردم كه بايد به شدت فرياد بزنم تا تخليه شوم . اما جرأت اين كار را نداشتم . يعنی هيچ وقت نداشته ام . پس شروع كردم به خود خوری و طبق معمول در ذهنم شروع كردم به تحليل و بعد طبق معمول به اين نتيجه رسيدم كه همه چيز به علت بی فكری و بی خاصيتی حكومت است و مسائلی از اين دست .

حالا نيم ساعتی بود كه سيستم سپهر بانك صادرات قطع بود و مردم مثل من ، بدون سرو صدا و بدون هيچ اعتراضی ، خيلی مودب و متمدن ايستاده بودند سر صف . مردم ما اساسن همين طور هستند . وقتی كسی به آنها ظلم می كند و يا حق شان را می خورد خيلی با كلاس تر عمل می كنند . آخر ما ملت با فرهنگی هستيم و هر گونه اعتراضی در اين نوع مواقع و موارد نشانه بی فرهنگی است .

من كه ديگر كاسه صبرم لبريز شده بود رو كردم به رئيس بانك و بلند گفتم ، آقای رئيس می شه اون دو تا تابلوی مزخرفی رو كه چسبونديد اون بالا برش دارين . يكی از كاركنان بانك با لبخند در آمد كه‌ ، اين نوشته ها ربطی به عملكرد ما نداره . گفتم ، پس شما مستقل از اين بانك عمل می كنيد . كارمند شروع كرد به حرافی و من كه به شدت داغ كرده بودم و ديگر صدايش را نمی شنيدم گفتم ، بسه ديگه آقا ، حداقل ساكت باشيد . اين حرف كه از دهانم در آمد مردم همه شروع كردند به دفاع از من و شلوغ كاری و اعتراض با صدای بلند . گويی همه منتظر يك جرقه بودند . رئيس بانك كه ديد اوضاع پس است گوشی تلفن را برداشت و با مركز سيستم سپهر تماس گرفت و خيلی عصبانی و جدی و باصدای بلند گفت ، آقا شما كه نمی تونيد يه سيستم رو اداره كنيد جمعش كنيد ديگه، هر روز هرروز قطع ارتباط ، آخه اينم شد كار ، مردم اينجا آبروی ما رو بردن ، به ما می گن صداقت نداريم و حرف هايی از اين دست بود كه از دهان رئيس بانك جاری می شد . بعد هم آقای رئيس برای اين كه به ما ارباب رجوع ها ثابت كند كه خيلی آدم قاطع و خطرناكی است مثل فيلم های هندی گوشی را كوبيد روی دستگاه تلفن و بعد ادامه داد، می گن تا يك ربع ديگه وصل می شه .

يك ربع بعد بالاخره ارتباط وصل شد و من نيم ساعت بعد از وصل شدن ارتباط از بانك خارج شدم .

در راه خيلی فكر كردم به خيلی از مسائل . امروز مثل هر روز چيزهای جديدی فهميدم . چيز هايی كه قبلن چون بی شعور بودم نمی فهميدم . معنی حق را فهميدم . معنی ايمان را فهميدم . معنی صداقت را فهميدم . معنی تبليغ بانك صادرات در خدمت مردم را فهميدم و از همه مهمتر از طعم زندگی در جنگل بزرگ ايران بيشتر لذت بردم  و ياد اين جمله بودا افتادم كه برای آگاه شدن بايد رنج كشيد .

   

  
نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

 

سه احمق

ديشب مشغول کار با کامپيوتر بودم که يکی از دوستان تلفن زد و گفت شبکه پنج دارد برنامه ای در مورد سينما می دهد . متاسفانه تلويزيون را روشن کردم و زدم شبکه پنج . آقايان مسعود فراستی ، نادر طالب زاده و جهانگير الماسی نشسته بودند و داشتند در مورد استقبال جشنواره های جهانی از فيلم های ايرانی می گفتند . واقعن حالم از سر نفرشان به هم خورد و احساس كردم كه خيلی آدم های كثيفی هستند . جالب اينجاست كه سه نفرشان كه به نظر من سه احمق بيشتر نيستند آنقدر مدعی بودند كه انگار آسمان سوراخ شده و اين ها افتاده اند پايين . آقايان آنقدر چرت پرت گفتند و گفتند و گفتند كه بالاخره به اين نتيجه رسيدند كه جوايز كسب شده توسط بزرگان سينمای ايران پشيزی نمی ارزد . جالب اين كه در بين برنامه چند دقيقه ای هم تصاويری پخش شد از موزه سينمای ايران و به ويژه  غرفه ای كه مربوط است به خانواده مخملباف و بعد هم تصاويری از آكيرا كوروساوا و عباس كيارستمی كه نشسته بودند در كنار هم؛ و بعد آقای طالب زاده شروع كرد به كوبيدن محسن مخملباف و فيلم عروسی خوبان او .

در ادامه هم جهانگير الماسی كه يك پاچه خار تمام عيار است شروع كرد به ابراز وجود و مسعود فراستی كه مجری برنامه بود هم مكرر با تكان دادن سر حرف های آقايان را تائيد می كرد .

اما سئوالی كه برای من پيش آمده اين است كه آقايان كه خودشان را گل سرسبد عالم هنر می دانند واقعن چه كار كرده اند برای اين سينمای بيچاره ايران . واقعن اگر اين تلويزيون مبتذل نبود چه كسی امثال نادر طالب زاده و مسعود فراستی را می شناخت . اين آقای نادر طالب زاده مدعی كه هميشه جلسه نقد فيلم را با منبر مسجد اشتباه می گيرد با آن بودجه هنگفتی كه سازمان صداسيما برای توليد سريال مسيح پرداخت كرده چه گلی بر سر عالم هنر زده . آقای الماسی هم كه ديگر اين روزها چنان بی خيال عالم هنر شده اند و چنان از سياستمداران آويزانند كه هيچ احتياجی به معرفی ندارند و جالب است بدانيد كه ايشان يكی از حضار محترم جلسه ای بودند كه آقای احمدی نژاد در خراسان رضوی در جلسه ای كه خبر پيوستن ايران به باشگاه سوخت هسته ای را دادند در كنار سفرای كشور های ديگر و سياستمدارانی چون احمد جنتی حضور داشتند .

 وقتی فكر می كنم كه اين ها با چه طرز تفكری و با چه رويی می نشينند و تمام افتخارات سينمای ايران را كه به نوعی جزو افتخارات فرهنگی اين مملكت هست را ، نيست و نابود می كنند تعجب می كنم كه اين تلويزيون لعنتی چطور ادعای  دانشگاه عمومی بودن را دارد .

هر چند زمستان خواهد گذشت و روسياهی برای ذغال خواهد ماند اما لازم است كه اين سه احمق به ياد بياورند كه عباس كيارستمی كسی است كه بزرگترين و پرارزش ترين جايزه سينمای جهان يعنی نخل طلا را گرفته و جايزه های جهانی اش به رقم ی بالای صد رسيده .لازم است كه اين سه احمق به ياد بياورند كه خانواده مخملباف گذشته از جايزه های معتبر جهانی ، از سازمان جهانی يونسكو، تا به حال دو بار جايزه فدريكو فلينی  كه يك جايزه معتبر فرهنگی است را گرفته ، و بسياری جوايز ديگر كه در حوصله اين سطور نمی گنجد .

من برای خودم متاسفم كه در مملكتی زندگی می كنم كه بزرگان فرهنگ و هنر آن به هيچ طريق راهی به تلويزيون مردمی اش ندارند اما كوتوله های فكری و يلاقباها در آن جولان می دهند .

 

  
نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥