من و پوچي و سينما

اين روزها خيلي دچار پوچي و يكنواختي ام و زندگي برايم شده چيزي از سرعادت و غريزه .تصميم گرفته ام كه يك تحول نسبي در آن ايجاد كنم . براي شروع از امروز تا آخر هفته قصد دارم بيست وهشت فيلم سينمايي را كه داخل هارد كامپيوترم دارم ببينم . فكر مي كنم تماشاي روزي چهار فيلم كلي انرژي زا باشد برايم ؛ به ويژه كه چهار فيلم از عباس كيارستمي نيز در بين آنهاست . براي وبلاگم هم چند مطلب آماده دارم كه اگر دوست داشتيد در طول هفته مي توانيد بخوانيد . با من همراه باشيد .

  
نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٥

 

 

قديم آ يادش بخير

شعر زير دو روز پيش آمد . طبق معمول هميشه اول براي خواهرم خواندمش . خوشبختانه خوشش آمد . اميدوارم مورد تائيد شما نيز واقع شود .

تقديم به خواهرم فرشته عزيز

 

قديم آ يادش بخير

تابستون آ

روزآي خرما پزون

هٍن وهٍن نفس آ ، بوي تند بدن آ

هْرم گرما روي ايوون حياط

صداي خرمگس آ

ناله و نفرين مادر كه ،آهاي ذليل شده

پا برهنه نرو هي توي حياط

وِل بودن با بچه ها،تو كوچه باغ

نمي رفتيم به خونه تا كه نبود از پي مون كسي سراغ

بالا و پائينِ كوچه رفتن و عاشق دخترآ شدن

بعد از ظهرها بازي الك دولك

خر پليس، قايم باشك

دعوا بعد از بازي كمربازي

كه چرا جِر مي زني تا نبازي

دسته دسته شدن زناي كوچه با چادرهاي سفيد و ‌گُل گلي

براي پاك كردن سبزي قورمه ، باقالي

غيبت از جاري و از خواهرشوهر

كه زن زندگي نيستن ، قرتي و اطواري يُن

بعدشم تنگ غروب

مردآي خسته كار

نفله اما يار غار ، براي همسراشون

مي نشستن روي تخت ،كنار بخت

مي اُوردن از توحوض ، هندونه هاي محبوبي

حالا قارچ هندونه ، نوبر تابستونه ، توي سيني روي تخت ايوونه

شب ها روي پشت بوم

پشه بندآي توري ،تن پوشا لباس خواب ، فكرآي خيس انگوري

زل زدن به آسمون

شمردن ستاره ها

وول زدن تو رختخواب

برپا با نور آفتاب

صبح ها وقت ناشتايي

نون تافتون وپنير

گفتن الهي شكر وقتي مي خورديم سيرِسير

قديم آ يادش بخير

عجب تابستونايي داشت

وقتي كه تموم مي شد

حسرت توي دلا مي ذاشت

 

                                                      ( 16 / خرداد /1385 )

 

  
نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٥

 

 

زنده باد "زنده باد آزادي"

 

يكي از دوستان اهل تفكر و انديشه به تازگي وبلاگي افتتاح كرده با نام زيباي " زنده باد آزادي ".

از آنجايي كه با افكار و دغدغه هاي اين دوست جاني تا حد زيادي آشنا هستم خوب مي دانم كه نوشته هايش بيشتر حول مسائل انتقادي خواهد بود .

پيشنهاد مي كنم اگر پيگير مطالب خوب و خواندني هستيد به آدرس وي كه تنها وبلاگ يك فرد ناشناخته است كه من در قسمت لينك هايم قرار داده ام سري بزنيد .

اگر هم پيگير مطالب بد و نخواندني هستيد كه هيچ !

 

  
نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٥

 

 

يك اتفاق ساده

شايد مطلبي كه در سطور پايين مي خوانيد برايتان باور نكردني باشد اما عين واقعيتي است كه براي من پيش آمد يا شايد بهتر است بگويم كه من پيش آوردمش .

ديروز پشت رل ماشين نشسته بودم و در حال گذر از اتوباني بودم كه ناگهان يكي از مرسدس بنزهاي سفيد و آبي راهنمايي رانندگي نيروي انتظامي پهلو به پهلويم شد و بعد مرا پشت سر گذاشت و اندكي جلوتر قرار گرفت . من داشتم از لاين مياني اتوبان و از ميان خطوطي كه براي جدا سازي لاين ها كشيده شده حركت مي كردم . اما ماشين محترم راهنمايي رانندگي كه به اصطلاح بايد الگويي باشد براي رانندگان ، خيلي راحت داشت از روي خط عبور مي كرد و نه از ميان آن . اين طور كه من از پشت سر مي ديدم يا بهتر بگويم احساس مي كردم راننده محترم پليس نيز داشت با افسر كنار دستش در زير باد كولر گل مي گفت و گل مي شنفت و همچنان از روي خط گذر مي كرد .

فشارم بالا رفته بودم و احساس مي كردم كه به هر طريقي شده بايد حال راننده و افسر محترم راهنمايي رانندگي را بگيرم . در حالي كه دقيقن پشت سر آنها حركت مي كردم و مثل هميشه نه كارت ماشين همراهم بود و نه گواهينامه شروع كردم به چراغ زدن پي در پي . يك باره و صد باره . ول كن ماجرا نبودم تا اين كه بالاخره راننده از آينه جلوي ماشين متوجه شد و بعد افسر كنار دستش سر چرخاند به سمت عقب و من را ديد . در لحظه و فكر نشده با انگشت اشاره ام به او اشاره كردم كه كنار بزند . افسر به راننده چيزي گفت و راننده بدون زدن راهنما به سمت راست كشيد و توقف كرد . من هم در پي اش و پشت سر او . از ماشين پايين آمدم . حالتم طبيعي نبود . احساس مي كردم دماي بدنم از داخل دارد بالا مي رود . به سمت ماشين پليس رفتم . افسر كنار راننده شيشه را پايين داد . سلام كردم وخسته نباشيد گفتم و بي مقدمه ادامه دادم ، جناب سروان به راننده تون تذكر بدين كه از بين خطوط حركت كنه نه از روي اونا ؛ در ضمن بهش بگين موقعي كه مي خواد بياد كنار اتوبان از وسيله اي كه اسم راهنماست استفاده كنه .ممنون . خدافظ . و بي توقف به سمت ماشين آمدم ، سوار شدم ، ماشين را روشن كردم ، راهنما زدم و حركت كردم . مطمئنم كه برخوردم شوكي بود براي افسر و راننده محترم راهنمايي رانندگي .

اميدوارم بعد از حركت من از برگه جريمه به عنوان وسيله انتقام استفاده نكرده باشد .

 

  
نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٥