آيا می توان از موتورسيکلت به خدا رسيد ؟

بچه تر از حالا كه بودم فكر مي كردم تنها راه رسيدن به خدا، يا به تعبير بهتر تنها راه رستگاري و درست زندگي كردن و رسيدن به بهشت همان چيزهايي است كه در كتاب ديني مان آمده .

فكر مي كردم خدايي كه من قبولش دارم از سر بي كاري و تفنن عالم و آدم را آفريده و بعد هم همه آفريدگانش به جز ايراني ها را بي بروبرگرد به جهنم خواهد فرستاد .

بعد ها البته به كل ديدگاهم نسبت به همه چيز تغيير كرد حتي خود خدا . البته مطمئنم كه اين تغيير يك تغيير اساسي در جهت بهتر شدن بوده .

وقتي در سال هفتاد و چهار داشتم  پروسه ديدن چهل باره فيلم "هامون" ساخته " داريوش مهرجويي " را طي مي كردم  اين جمله كه علي عابديني به حميد هامون مي گفت برايم جالب و درك ناشدني بود ؛ " راه رسيدن به خدا از طريق موتور سيكلت ".

بله ؛ علي عابديني مهندس ساختمان ِعارف مسلك و در عين حال كاملن مدرن و امروزي داشت با حميد  هامون ِ بريده از زمين و زمان در مورد كتابي صحبت مي كرد كه در آن فلسفه اي مطرح شده بود تا بتوان از طريقش با شناخت موتور سيكلت به شناخت خدا رسيد ؛ همان چيزي كه بعد ها در شكل ساده و ابتدايي ترش در فيلم " مارمولك " آمد ؛ به تعداد آدم هاي روي زمين راه براي رسيدن به خدا وجود دارد .

بعد ها هم كه كمي به فلسفه علاقمند شدم با " جان هيك " فيلسوف انگليسي مسيحي و صاحب نظريه پلوراليسم ( شما بخوانيد كثرت گرايي ديني ) آشنا شدم كه گفته بود ، هركسي را به اندازه دانش و بينش اش بهره اي است از حقيقت .

سئوال

اما واقعن چيزي يا كسي به نام خدا وجود خارجي يا حقيقي دارد يا اساسن خدا وجود دارد يا نه ؟

امروز در ناخود آگاه تمام افراد بشر وجود خدا حك شده و تقريبن همه آدميان در اشكال و مفاهيم مختلف بر اين باورند كه هر آنچه كه ما در جهان شاهد و قادر به مشاهده و درك آن هستيم كه ساخته دست بشر نيست و جز مواد خام اين دنياست؛ آفريده دست نيرويي است فراانساني و فرا بشري به نام " خدا ".

اما سئوال " خدا چيست" يا "خدا كيست" براي هميشه و هنوز بي پاسخ مانده وخواهد ماند ؛ چرا كه گذشته از تمامي تعصبات همه طيف ها چه مومنين به خدا و چه خدا ناباوران هيچ جواب منطقي و قابل قبولي براي اين سئوال ندارند .

همه ما مسلمانيم ، مسحييم يا تابع دين ديگري هستيم چون پدر و مادرمان اين دين را به ما منتقل كرده اند و از قرار معلوم مسئله دين پدر ومادر ما هم چيزي سينه به سينه و آبا اجدادي بوده و عمومن كمتر ديده شده كه شخصي خود به دنبال ديني به جز دين پدرو مادرش رفته باشد .

پس واقعيت اين است كه مسئله برداشت افراد از خدا و دين ، بيشتر يك امر موروثي است تا فكر شده و انتخاب شده وهمانطور كه ما در انتخاب زبان و رنگ پوست و مواردي اين چنيني هيچ نقشي نداريم در تعيين دين و خدايمان نيز همين طور .

اما واقعن چه اهميتي دارد  كه انسان در چه شكلي و يا در چه قالبي به خدا اعتقاد داشته باشد يا حتي نداشته باشد . چه اهميت دارد كه انسان مومن به چه ديني باشد يا نباشد ؛ مهم اين است كه انسان انسان باشد و انسانيت به دست نخواهد آمد مگر با تمرين و بدست آوردن اصول اخلاقي و انساني و بدون در نظر گرفتن هر مورد محدود كننده از جمله دين و زبان و نژاد و رنگ و جنسيت افراد .

به زعم نگارنده اگر هر فرد مدعي خداپرستي ،موارد اخلاقي و انساني را رعايت نكند ناخواسته بي خداست و هر فرد مدعي بي خدايي ، موارد اخلاقي و انساني را رعايت كند ناخواسته باخداست .

پس بازي دينداري و دين ستيزي و خداباوري و خدا ناباوري از بيهوده ترين و بي حاصل ترين بازي هايست كه هر فرد مي تواند به آن تن دهد چرا كه اين شخصيت اخلاقي انسانهاست كه مي تواند به عنوان يك معيار تعيين كننده و ارزشي ، وجود يك انسان را موجوديت ببخشد و نه بسياري از مسائل جنبي و حاشيه اي .

پس نه ازموتورسيكلت كه از هر چيزي ديگري به خدا رسيدن نه مشكل است و نه نادرست ؛همانطور كه از موتورسيكلت به خدا رسيدن هم مي تواند درست نباشد .

 

  
نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٥

از منصور صفايی متنفرم

بطور رسمي از سال هفتاد و چهار از سينما آويزانم . طي اين مدت براي سينما يا بهتر بگويم براي خودم هر كاري كه فكرش را نمي توانيد بكنيد كرده ام . از پريدن از لاي سيم خاردار يك ديوار چهارمتري در خدمت سربازي براي رسيدن به موقع به دفتر تهيه كننده اي كه با او قرار داشتم در دفتر كارش ؛ كه البته بي نتيجه ماند تا پياده آمدن شش ساعته از موزه هنرهاي معاصر به خانه مان بعد از ديدن نمايشگاه عكس فيلم هاي سينماي ايران در جشن صدسالگي سينما به علت نداشتن پول براي بازگشت به خانه .

در طول اين سال ها خودم را به هر دري كه مي شد زدم تا بلكه توجه كارگرداني را به يكي از طرح هاي فيلمنامه هايم جلب كنم و هر روز پيش يكي از كارگردان ها پلاس بودم . يك روز پيش ايرج قادري و نادر مقدس و رحمان رضايي و بهرام كاظمي و سعيد سهيلي و داريوش فرهنگ و همايون اسعديان و فريدون جيراني و احمد اميني و رضا حيدر نژاد و بابك پيامي بودم يك شب هم ساعت دو نيمه شب داشتم زنگ آيفون خانه فيلم مخملباف را مي زدم .

خلاصه انقدر رفتم و رفتم و رفتم تا اين كه بالاخره توانستم توجه كيومرث پوراحمد را به يكي از طرح هايم به نام " ستاره ايستاده مي ميرد "جلب كنم . پوراحمد كه طرح را خوانده بود و خوشش آمده بود ساعت ده شب زنگ زد منزلمان و يك ساعت تمام در مورد طرح فيلمنامه و خيلي مسائل ديگر از وضعيت سينما گرفته تا زندگي خصوصي پرويز پرستويي با هم صحبت كرديم و قرار شد كه من شروع كنم به نوشتن تدريجي .  

اما تا امروز كه دو ماه از اين قضيه مي گذرد هنوز نتوانسته ام چيزي كه بكار پوراحمد بيايد تحويلش دهم . البته خوشبختانه او طي اين مدت درگير فيلمبرداري آخرين فيلمش اتوبوس شب بوده و فرصت از دست   نرفته و امشب حتمن با او تماس خواهم گرفت تا در مورد از سرگيري كار با او صحبت كنم .

اما همه اينها را گفتم تا علاوه براين که ابراز وجودي كرده باشم بگويم قصد كرده ام برعليه خودم انقلابي كنم و با انرژي شروع كنم به نوشتن و كارهايي كه بايد مي كردم و نكردم .

باور كنيد طي مدتي كه نوشتن در وبلاگ را فراموش كرده بودم بيشتر از همه خودم از اين تنبلي و بي حالي و بي حاصلي و روزمرگي ناراحت بودم و روزي نبود كه به فكر نباشم که باید شروع كنم به نوشتن دوباره .

البته حقيقتن ممنونم از تمام دوستان ناني و زباني و جاني كه مداوم پيگير علت سستي ام بودند .

واقعن هيچ چيز بدتر از يك زندگي بي انگيزه و بي هدف نيست .

منتظر خواندن نظراتتان در مورد مطالب جديد اين وبلاگ هستم .

  

نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٥