آيا می توان از موتورسيکلت به خدا رسيد ؟

بچه تر از حالا كه بودم فكر مي كردم تنها راه رسيدن به خدا، يا به تعبير بهتر تنها راه رستگاري و درست زندگي كردن و رسيدن به بهشت همان چيزهايي است كه در كتاب ديني مان آمده .

فكر مي كردم خدايي كه من قبولش دارم از سر بي كاري و تفنن عالم و آدم را آفريده و بعد هم همه آفريدگانش به جز ايراني ها را بي بروبرگرد به جهنم خواهد فرستاد .

بعد ها البته به كل ديدگاهم نسبت به همه چيز تغيير كرد حتي خود خدا . البته مطمئنم كه اين تغيير يك تغيير اساسي در جهت بهتر شدن بوده .

وقتي در سال هفتاد و چهار داشتم  پروسه ديدن چهل باره فيلم "هامون" ساخته " داريوش مهرجويي " را طي مي كردم  اين جمله كه علي عابديني به حميد هامون مي گفت برايم جالب و درك ناشدني بود ؛ " راه رسيدن به خدا از طريق موتور سيكلت ".

بله ؛ علي عابديني مهندس ساختمان ِعارف مسلك و در عين حال كاملن مدرن و امروزي داشت با حميد  هامون ِ بريده از زمين و زمان در مورد كتابي صحبت مي كرد كه در آن فلسفه اي مطرح شده بود تا بتوان از طريقش با شناخت موتور سيكلت به شناخت خدا رسيد ؛ همان چيزي كه بعد ها در شكل ساده و ابتدايي ترش در فيلم " مارمولك " آمد ؛ به تعداد آدم هاي روي زمين راه براي رسيدن به خدا وجود دارد .

بعد ها هم كه كمي به فلسفه علاقمند شدم با " جان هيك " فيلسوف انگليسي مسيحي و صاحب نظريه پلوراليسم ( شما بخوانيد كثرت گرايي ديني ) آشنا شدم كه گفته بود ، هركسي را به اندازه دانش و بينش اش بهره اي است از حقيقت .

سئوال

اما واقعن چيزي يا كسي به نام خدا وجود خارجي يا حقيقي دارد يا اساسن خدا وجود دارد يا نه ؟

امروز در ناخود آگاه تمام افراد بشر وجود خدا حك شده و تقريبن همه آدميان در اشكال و مفاهيم مختلف بر اين باورند كه هر آنچه كه ما در جهان شاهد و قادر به مشاهده و درك آن هستيم كه ساخته دست بشر نيست و جز مواد خام اين دنياست؛ آفريده دست نيرويي است فراانساني و فرا بشري به نام " خدا ".

اما سئوال " خدا چيست" يا "خدا كيست" براي هميشه و هنوز بي پاسخ مانده وخواهد ماند ؛ چرا كه گذشته از تمامي تعصبات همه طيف ها چه مومنين به خدا و چه خدا ناباوران هيچ جواب منطقي و قابل قبولي براي اين سئوال ندارند .

همه ما مسلمانيم ، مسحييم يا تابع دين ديگري هستيم چون پدر و مادرمان اين دين را به ما منتقل كرده اند و از قرار معلوم مسئله دين پدر ومادر ما هم چيزي سينه به سينه و آبا اجدادي بوده و عمومن كمتر ديده شده كه شخصي خود به دنبال ديني به جز دين پدرو مادرش رفته باشد .

پس واقعيت اين است كه مسئله برداشت افراد از خدا و دين ، بيشتر يك امر موروثي است تا فكر شده و انتخاب شده وهمانطور كه ما در انتخاب زبان و رنگ پوست و مواردي اين چنيني هيچ نقشي نداريم در تعيين دين و خدايمان نيز همين طور .

اما واقعن چه اهميتي دارد  كه انسان در چه شكلي و يا در چه قالبي به خدا اعتقاد داشته باشد يا حتي نداشته باشد . چه اهميت دارد كه انسان مومن به چه ديني باشد يا نباشد ؛ مهم اين است كه انسان انسان باشد و انسانيت به دست نخواهد آمد مگر با تمرين و بدست آوردن اصول اخلاقي و انساني و بدون در نظر گرفتن هر مورد محدود كننده از جمله دين و زبان و نژاد و رنگ و جنسيت افراد .

به زعم نگارنده اگر هر فرد مدعي خداپرستي ،موارد اخلاقي و انساني را رعايت نكند ناخواسته بي خداست و هر فرد مدعي بي خدايي ، موارد اخلاقي و انساني را رعايت كند ناخواسته باخداست .

پس بازي دينداري و دين ستيزي و خداباوري و خدا ناباوري از بيهوده ترين و بي حاصل ترين بازي هايست كه هر فرد مي تواند به آن تن دهد چرا كه اين شخصيت اخلاقي انسانهاست كه مي تواند به عنوان يك معيار تعيين كننده و ارزشي ، وجود يك انسان را موجوديت ببخشد و نه بسياري از مسائل جنبي و حاشيه اي .

پس نه ازموتورسيكلت كه از هر چيزي ديگري به خدا رسيدن نه مشكل است و نه نادرست ؛همانطور كه از موتورسيكلت به خدا رسيدن هم مي تواند درست نباشد .

 

  
نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٥

از منصور صفايی متنفرم

بطور رسمي از سال هفتاد و چهار از سينما آويزانم . طي اين مدت براي سينما يا بهتر بگويم براي خودم هر كاري كه فكرش را نمي توانيد بكنيد كرده ام . از پريدن از لاي سيم خاردار يك ديوار چهارمتري در خدمت سربازي براي رسيدن به موقع به دفتر تهيه كننده اي كه با او قرار داشتم در دفتر كارش ؛ كه البته بي نتيجه ماند تا پياده آمدن شش ساعته از موزه هنرهاي معاصر به خانه مان بعد از ديدن نمايشگاه عكس فيلم هاي سينماي ايران در جشن صدسالگي سينما به علت نداشتن پول براي بازگشت به خانه .

در طول اين سال ها خودم را به هر دري كه مي شد زدم تا بلكه توجه كارگرداني را به يكي از طرح هاي فيلمنامه هايم جلب كنم و هر روز پيش يكي از كارگردان ها پلاس بودم . يك روز پيش ايرج قادري و نادر مقدس و رحمان رضايي و بهرام كاظمي و سعيد سهيلي و داريوش فرهنگ و همايون اسعديان و فريدون جيراني و احمد اميني و رضا حيدر نژاد و بابك پيامي بودم يك شب هم ساعت دو نيمه شب داشتم زنگ آيفون خانه فيلم مخملباف را مي زدم .

خلاصه انقدر رفتم و رفتم و رفتم تا اين كه بالاخره توانستم توجه كيومرث پوراحمد را به يكي از طرح هايم به نام " ستاره ايستاده مي ميرد "جلب كنم . پوراحمد كه طرح را خوانده بود و خوشش آمده بود ساعت ده شب زنگ زد منزلمان و يك ساعت تمام در مورد طرح فيلمنامه و خيلي مسائل ديگر از وضعيت سينما گرفته تا زندگي خصوصي پرويز پرستويي با هم صحبت كرديم و قرار شد كه من شروع كنم به نوشتن تدريجي .  

اما تا امروز كه دو ماه از اين قضيه مي گذرد هنوز نتوانسته ام چيزي كه بكار پوراحمد بيايد تحويلش دهم . البته خوشبختانه او طي اين مدت درگير فيلمبرداري آخرين فيلمش اتوبوس شب بوده و فرصت از دست   نرفته و امشب حتمن با او تماس خواهم گرفت تا در مورد از سرگيري كار با او صحبت كنم .

اما همه اينها را گفتم تا علاوه براين که ابراز وجودي كرده باشم بگويم قصد كرده ام برعليه خودم انقلابي كنم و با انرژي شروع كنم به نوشتن و كارهايي كه بايد مي كردم و نكردم .

باور كنيد طي مدتي كه نوشتن در وبلاگ را فراموش كرده بودم بيشتر از همه خودم از اين تنبلي و بي حالي و بي حاصلي و روزمرگي ناراحت بودم و روزي نبود كه به فكر نباشم که باید شروع كنم به نوشتن دوباره .

البته حقيقتن ممنونم از تمام دوستان ناني و زباني و جاني كه مداوم پيگير علت سستي ام بودند .

واقعن هيچ چيز بدتر از يك زندگي بي انگيزه و بي هدف نيست .

منتظر خواندن نظراتتان در مورد مطالب جديد اين وبلاگ هستم .

  

نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٥

چه بايد نوشت

بدون تعارف و رو دربايستي بايد به عرضتان برسانم كه اگر اين روزها كمتر براي وبلاگم مطلب مي نويسم بيشتر از سر ترس و وحشت است وكمتر از سر تنبلي و بي حالي . چرايي و دليلش هم حداقل براي خود من پر واضح است .

نگاه من به همه چيز و همه كس اطرافم خوشبختانه يا شوربختانه نگاهي است انتقادي . من حتي بدون كوچكترين مراعاتي ، بسياري از ايرادات خانواده ام را بدون ملاحظه و چشم پوشي برايشان بازگو مي كنم و اتفاقن از كساني كه بتوانند ايراداتم را برايم گوشزد كنند و به اصلاح پشم وكلكي از من بريزند كلي انرژي مي گيريم ، هر چند اين دسته بسيار كمند و جسارت و شجاعت اين چنيني در اطرافيان كمتر وكمتر ديده مي شود . البته هميشه سعي كرده ام كه اين نكته ظريف را مدنظر قرار دهم كه انتقاد و توهين ، اگر نابلدي به خرج دهم، فاصله اشان بيشتر از تار مو نخواهد بود .

اما در توضيح مقدمه اي كه در مورد كم نوشتنم آورده ام مي خواهم اين نتيجه را بگيرم كه از آنجايي كه هميشه از ديد انتقادي به مسائل نگاه مي كنم ، خيلي طبيعي است كه بترسم كه هر آنچه را كه فكر مي كنم ، در اين وبلاگ بنويسم . چون خوب مي دانم كه اين سرزمين و اين ديار جاي به زبان آوردن همه تفكرات نيست كه اگر خطايي اين چنيني از بنده اي گنهكار سر زند قطعن جايگاهش در ناكجاآباد خواهد بود .

طي مدتي كه در اين وبلاگ مطالبي نوشته و مي نويسم علاقمند بودم كه در مورد خيلي از مسائل از ديد و نگاه خودم بنويسم . خيلي از مسائلي چون ، مسئله انرژي هسته اي ، سانسور و فيلترينگ در اينترنت ، دلايل شكست ايران در جام جهاني فوتبال ، مسئله فلسطين و لبنان و اسرائيل ، وضعيت تلويزيون جمهوري اسلامي ، مسئله آزادي زنان و پوشش آنها در ايران و مطالب ديگري كه فكر مي كنم كه حتي آوردن اسم وتيترشان هم شايد برايم دردسر ساز باشد . پس ترجيح دادم كه چيزي ننويسم چرا كه در سايت مسعود بهنود خواندم جوان وبلاگ نويسي كه وبلاگش به طور متوسط تنها ده بازديد كننده روزانه داشته به جرم تشويش اذهان عمومي و نشر اكاذيب به چهار سال زندان و در نهايت در دادگاه تجديد نظر به يك سال حبس محكوم شده .

هر چند من در نوشته هايم پيوسته سعي كرده ام كه گريزي هر چند اندك به مشغوليات ذهني ام بزنم اما باز مرددم كه چه بايد نوشت .

  

نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٥

ديو و زندگی

 

شعر زير كه البته بيشتر ساختاري ترانه گونه دارد دومين شعري است كه از دوران بازداشت تيرماه 1382 به يادگار مانده .

 

ديو وزندگي

زندگي خوبه خيلي قشنگه

برآ اوني كه با ظلم مي جنگه

آزادي خوبه اما محدوده

آزادگي مرهم تا بوده

پس بگير اونو با چنگ و دندون

هرجا كه هستي حتي تو زندون

فكر چاره باش فكر چاره باش

بذار بگن كه هستي با اوباش

نترس از مشت و نترس از لگد

تا دنيا باشه هستش خوب و بد

اگه پاييني اگه بالايي

فكر نكن كه از مردم جدايي

جرمت سنگينه از بي گناهي

فكراي جديد مي كني گاهي

ديوا مي گن كه حرف مرد يكيست

پس نگو كه نور بعد تاريكيست

هرجا كه باشي آسمون اينه

خنده يعني چي چشمها گريونه

زندگي يعني بخور و بخواب

نه سئوالي كن نه بده جواب

هر چند كه ديو خيلي كلاشه

نمي خواد كه خلق از جاش پاشه

اين درس هميشه يادت باشه

زندگي مي خواي راهش تلاشه

 

                                        26/تير/1382/ زندان اوين

  
نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٥

هايکو در بند

در قرن شانزده ميلادي در كشور ژاپن در يك مسابقه فرم جديدي در شعر ابداع شد كه بعد ها آن را "هايكو" ناميدند .

هايكوي كلاسيك كه همان شعريست كه آغازگر اين سبك بود بعدها به مرور به شكل مدرن وامروزي اش تغيير كرد. هر چند هايكوسرايان كلاسيك نيز هنوز كم نيستند.

هايكو به شعر بسياركوتاهي گفته مي شود كه داراي بار معنايي كاملي مي باشد.

به نمونه هاي زير توجه كنيد.

يكم

به درخت گفتم خدا را نشانم بده

جوانه كرد

دوم

هيچ يك سخني نگفتند

نه ميزبان و نه ميهمان و نه گلهاي داوودي

اما چرا اين مقدمه را ذكر كردم.

در طول شانزده روز بازداشتم كه در پي حادثه 18 تير سال 1382 اتفاق افتاد با تعدادي از جوانان همفكر گروهي ده ،دوازده تشكيل داده بوديم كه هرگاه فرصتي پيش مي آمد باهم يا آواز مي خوانديم يا شعر ويا از سينما و عكاسي وسياست و فرهنگ حرف مي زديم.

خلاصه دوران بازداشت شده بود دانشگاهي براي ما يا حداقل اردوي آموزشي. شب هاي زندان اوين با تمام بدي و نكبتي كه از سياهيش  مي باريد با وجود دوستان همفكر و هم عقيده تبديل شد به خاطره اي ارزشمند و ماندني براي هميشه و دوشعري كه در طول مدت بازداشت آمد هم همينطور .

قصد دارم اين دوشعر را كه يكي شان هايكو ماننديست امروز كه سالگردش نيز است در اين وبلاگ بنويسم وديگري را دو روز بعد در سالگردش. منتظر خواندن نظراتتان در اين دو مورد خاص حداقل براي خودم هستم.

به آزادي نمي انديشم چرا كه محدود به مكان است

به آزادگي مي انديشم كه به وسعت بي كران هاست

                                    ۲۴/تير/1382/بازداشتگاهي نامعلوم

  

نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٥

هجده تير چگونه شکل گرفت

 

ماجراي خونبار حادثه هجده تير از اين جا آغاز شد ؛ جوان دانشجويي به نام فرخ شفيعي بعدازظهر روز هفدهم تير ماه سال 1378 بعد از اطلاع از توقيف روزنامه سلام در كاغذي آپنج در سه خط بطور دستنويس از دوستان دانشجويش درخواست كرد تا ساعت نه شب در اعتراض به اين اقدام قوه قضائيه در خوابگاه دانشجويان واقع در كوي دانشگاه _ خيابان امير آباد شمالي- تجمع كنند و از اين طريق مراتب نارضايتي خود را به اين اقدام حاكميت اعلام دارند.

ساعت نه شب حدود بيست نفر از دانشجويان كه اطلاعيه فرخ شفيعي را از روي برد خوابگاه خوانده بودند در محل مورد نظر تجمع كردند. هنوز يك ساعتي نگذشته بود كه خبر فوق در تمام كوي پيچيد و تجمع بيست نفري به رقمي بالاي دوهزار نفر رسيد . دانشجويان جوان كه تا به آن زمان چنين تجمع و اتحاد خود جوش و برنامه ريزي نشده اي را تجربه نكرده بودند شروع كردند به سر دادن شعار .

از طرفي خبر تجمع دانشجويان معترض از طريق انتظامات داخلي كوي به سرعت به گوش مقامات انتظامي رسيد و پليس در اولين فرصت در محل حاضر شد . اما حاميان تندرو جناح سياسي موسوم به راست گروه فشار- يا محافظه كار كه بسته شدن روزنامه سلام را امري واجب ولازم مي دانستند اين حركت دانشجويان را تاب نياوردند و عليرغم حضور پليس در محل حادثه خودسرانه اقدام كردند به ضرب وشتم دانشجويان به فجيع ترين و غيرانساني ترين شكل . در اين حادثه كه بي شك براي هميشه در حافظه تاريخي فراموشكار ايراني جماعت باقي خواهد ماند تعداد بسياري از دانشجويان بي گناه زخمي شدند و حتي يكي از دانشجويان به نام عزت الله ابراهيم نژاد نيز كشته شد . خوابگاه دانشجويان توسط افراد گروه فشار به آتش كشيده شد و تعدادي از دانشجويان از پنجره هاي كوي به بيرون پرتاب شدند .

فرداي همان شب يعني صبح روز هجده تير ماه سال 1378 خبر حادثه كوي دانشگاه مثل صداي انفجار بمبي مهيب در سرتاسر ايران و خبرگزاري هاي جهان پيچيد .

مصطفي معين وزير وقت علوم و تحقيقات به همراه موسوي لاري وزير كشور براي بازديد از شهرك كوي دانشگاه به محل حادثه آمدند و ناباورانه به ساختمان هاي سوخته و اتاق هاي كه انگار در جنگي وحشيانه و صبعانه به آن شكل در آمده بودند مواجه شدند . دانشجويان كه از شدت خشم و عصبانيت از خود بي خود شده بودند دو وزير فوق را چنان به باد مشت و لگد و كتك گرفتند كه آنها مجبور شدند به سرعت آنجا را ترك كنند .

اما ماجرا به اين جا ختم نشد تهران وشهر هاي بزرگ كشور در واكنش به اين حركت غير انساني گروهاي فشار به مدت شش شبانه روز صحنه ضد و خورد و برخوردهاي خياباني بود . حالا ديگر حادثه تا بدان جايي پيش رفته بود كه مردم عادي نيز براي مخالفت با حاكميت و حمايت از قشر دانشجو به خيابان ها ريختند . طي مدت شش شبانه روزي كه حادثه به شكل مستمر ادامه داشت بيش از دو هزار نفر از دانشجويان و تعدادي از مردم معترض كوچه و بازار دستگير شدند .

تعدادي از اين دستگير شدگان طي مدت سه ماه به مرور آزاد شدند اما تعدادي از دانشجويان به حبس هاي بلند مدت محكوم شدند كه از آن جمله اند :

منوچهر محمدي – اكبر محمدي – احمد باطبي - امير عباس فخرآور - فرخ شفيعي – عباس دلدار – مهرداد لهراسبي – بهروز جاويد تهراني و بسياري ديگر .

دادگاه رسيدگي به حادثه كوي دانشگاه در نهايت بي سرانجام و بي محكوم كردن گروه هاي فشار ومسببان اصلي اين حادثه به پايان رسيد تا اين درس بزرگ را به دانشجويان و تمام ايرانيان بدهد كه براي رسيدن به آزادي و دمكراسي بايد بسيار هزينه ها بپردازيم .

 

  
نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٥

لذت جنون

 

ديوانه بمانيد ، اما مانند عاقلان رفتار كنيد . خطر متفاوت بودن را بپذيريد ، اما بياموزيد كه بدون جلب توجه متفاوت باشيد . ( پائولوكوئيلو- رمان ورونيكا تصميم مي گيرد بميرد )

من شخصن عاشق تنهايي ام . نه اين كه آدم منزوي باشم . نه . اما نمي دانم چرا احساس مي كنم كه تنهايي برايم بهتر است . مفيد تر است . البته اين كه مي گويم نمي دانم، دروغ است . يعني مي دانم . خوب هم مي دانم . اما چرايي اش باشد براي بعد .

اين روزها اگر به خانه بروم و كسي در خانه نباشد به اين ترتيب عمل مي كنم . اول از همه تلويزيون را از پريز برق مي كشم تا به شدت احساس آرامش كنم . دوم صداي پيغام گير تلفن را زياد مي كنم تا ضمن پاسخ ندادن به تمام تماس ها ، پيغام ها را بشنوم . بعد مي آيم سر وقت كامپيوتر براي اينترنت بازي يا نوشتن و خواندن مطلبي ؛ يا اين كه مي روم سراغ مجله يا كتابي براي خواندن .

بعضي وقت ها كه اين رفتار خودم را براي مادرم تشريح مي كنم او مي گويد ، خدا به همه بچه داد ، به منم تو رو كه از همه ديوونه ها ديوونه تري . من هم پاسخ مي دهم كه ، ديوانه باش تا غمت ديگران خورند / عاقل مباش تا غم ديگران خوري ؛ و مادرم هم در مي آيد كه ، خوبه ديگه ، خودتو مي زني به ديوونه بازي كه غمت بمونه براي ما . البته من از اين دسته از حرف هاي مادرم اصلن ناراحت نمي شوم . راستش بعضي وقت ها خوشحال هم مي شوم . البته منظورم از بعضي وقت ها اكثر وقت هاست . چون مي دانم و شك ندارم كه مادرم هم در دل ، اين به قول خودش ديوانگي مرا تائيد مي كند و اين جاست كه من به خود مي گويم ، آزمودم عقل دور انديش را/ بعد از اين ديوانه سازم خويش را .

اما اين كه من چرا شيفته اين تنهايي ام :

واقعيت امر اين است كه در روابطي كه با ديگران داشته و دارم ، به شدت احساس مي كنم كه بعد از اندك زماني گفتگو ، بحث به بي راهه مي رود و جز در مواردي خاص و افرادي خاص ، حرف و حديث هاي رد وبدل شده بين من و طرف مقابلم ، به يك مشت حرف هاي صدتا يك غاز و خاله زنكي ختم مي شود كه نه تأثيري در دنياي من دارد و نه آخرت نداشته ام . البته به هيچ عنوان قصد ندارم در اين چند خط نوشته مدعي شوم كه دغدغه هميشگي و دائمم ، فكر و تحليل و انديشيدن است . نه . اما قطعن مدعي اين هستم كه دغدغه هميشگي يم گاهي انديشيدن است .

1. گاهي مي انديشم ، گاهي هستم./ پل والري

2. اي برادر تو همه انديشه اي / مابقي خود استخوان و ريشه اي ./ مولانا

3. واتسون عزيز ، من يك مغزم و مابقي جسمم زايده اي بيش نيست./ شرلوك هولمز

از آن چه گفته شد مي خواهم به اين نتيجه برسم كه انسان امروز چه بسيار مواقعي كه درجمع تنهاست و چه بسيار مواقعي كه در تنهايي خود احساس تنهايي و بي كسي و انزوا نمي كند . به نظر نگارنده مهمترين اصل در برقراري رابطه ، برقراري يك گفتگوي بدون تنش و چالش و ارضاء كننده است . حال چه طرف گفتگوي ما يك انسان باشد ،چه يك شبكه جهاني و چه يك كتاب يا مجله .هر چند در اين نوع ارتباط يك نفر گوينده تام و يك نفر شنونده تام است و ديالوگ به مونولوگ تبديل مي شود ؛ اما مهم نتيجه بخش بودن و حاصل اين گفتگوست .

البته بايد اذعان داشت كه نمي توان منكر بعد عاطفي و رواني ارتباط انسان با انسان به عنوان بهترين شيوه شد . چرا كه انسان به دليل انسان بودنش و همين طور زندگي در اجتماع نيازمند ارتباط با هم نوع خويش است و در بسياري از موارد ديده شده كه حتي روشنفكرترين افراد يك جامعه به علت انزواطلبي و دوري از جمع در اوج پيشرفتگي ذهني يك عقب افتاده اجتماعي اند كه خود را تافته جدا بافته از جمع و جامعه مي دانند .

مخلص كلام از نگاه اين قلم اين كه ، هر چند شايد از ديد عام انزوا طلبي فكر شده ، براي عبور از لودگي و روزمره گي هاي بي پايان زندگي ، امري است ناصحيح و جنون آميز، اما ساختارشكني ، تفاوت و جنون نيز اگر از سر آگاهي باشد كم لذت بخش نيست .

 

  
نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٥

 

 

ماجراي خانواده من وسينما

رابطه ذهني من و سينما حداقل براي خودم و خانواده ام از آن حكايت هايست كه قصه اش دراز است و خارج از حوصله اين سطور.

براي اين كه به عمق اين رابطه پي ببريد به مجموعه خواب هاي كه اعضاي خانواده ما ديشب ديده اند و امروز صبح بعد از بيدار شدن براي هم تعريف كرده اند توجه كنيد.

يكم : پدرم ديشب خواب محسن مخملباف را ديده كه براي گرفتن جواز ساخت زمين اش از شهرداري به او تبريك گفته.

دوم : مادرم خواب ديده كه از طرف وزرات اطلاعات براي بازداشت من به خاطر ساخت فيلم قورباغه را قورت بده ! آمده اند.

سوم : خودم خواب آل پاچينو را ديدم كه در كنارش نشسته بودم در سالن سينمايي و داشتم به اتفاق او فيلم وكيل مدافع شيطان كه خود آل پاچينو در آن بازي كرده را مي ديدم.

چهارم : خواهرم خواب ديده كه تهمينه ميلاني به منزل ما آمده و خواهرم به او گفته ، اي شيطون خوب با فروش هفتصد ميليون تومني فيلم آتش بس پول داري شدي آ .

 

  
نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٥

← صفحه بعد صفحه قبل →