امروز از سر اتفاق و به طور کاملاٌ تصادفی با پسر جوانی بيست ساله آشنا شدم که به معنی واقعی کلمه نامش ، صفتش بود، توحيد.                                                                                                                                                                           بله هر چند اين پسر فقط نامش توحيد بود اما من صفتش را هم توحيد يافتم.                      توحيد در لغت فارسی يكتايی ، يكی بودن در چيزی  و مثل و مانند نداشتن معنا شده .           شايد تعجب كنيد توحيد جوانی كه من ديدم و از سر خوشبختی با او همكلام و آشنا شدم يك فرد عادی است با رفتاری كاملاً معمولی .

تحصيلات توحيد در حد ديپلم است . آدم مشهور و شناخته شده ای نيست . يتيم نيست . هنرمند نيست . ورزشكار نيست . پولدارنيست . او فقط و فقط يك كارت پخش كن است . همين و بس .    اما چيزی كه اين جوان را متمايز كرده از ديگران ، و باعث شده كه من چند خطی در موردش بنويسم اين ماجراست ،

- توحيد دو هفته قبل مسئوليت پخش سی و شش هزار تراكت تبليغاتی كوچك يك شركت خدماتی را در ازاء دريافت يكصدوپنجاه هزار تومان پول در مسير و منطقه ای كه از طريق آن شركت تعيين شده ، به اين شرط كه در هيچ منزل يا مغازه ای بيش از يك برگ نيندازد ، قبول كرده و وظيفه اش را به نحو احسن انجام داده. اما نكته جالب اين كه در آخرين ساعات كاری  روز پايانی هفته پيش ، توحيد با كفش های پاره و پايی تاول زده به شركتی كه برايش كارت پخش می كرده رفته تا باقيمانده تراكت ها را پس بدهد و جالب تر اين كه تعداد تراكت های مرجوعی هشت برگ بوده يعنی توحيد با اين كه سی و پنج هزارونهصد ونود دو برگ را پخش كرده ، اما به خودش اجازه نداده هشت برگ باقيمانده را دور بريزد يا حتی در هشت منزل  يا هشت مغازه ای كه قبلاً در مسير تعيين شده ، انداخته ، بياندازد.

شايد بگوييد ، خب ، مگر چه كار كرده ، شاخ غول را كه نشكسته.

اما من معتقدم در عصری كه نسل انسان های  با وجدان اين چنينی مثل نسل دايناسورها منقرض شده و ناياب است ( البته در كشور ايران )، توحيد يك پديده انسانی به شمار می آيد.              من كه هر چه بيشتر نگاه  می كنم انسان های اين مدلی را كمتر می بينم ، شما چطور .       

اما مسئله يواشكی بين من و شما اين كه بعضی وقت ها كه با خودم خلوت می كنم و جايم را با توحيد عوض می كنم آن هشت برگ راهمراه خيلی از برگ های ديگر داخل جوی آب می اندازم تا كارم زودتر تمام شود.

وای خدا من چقدر بی وجدان بوده ام و نمی دانستم.

  
نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٤