جبر و اختيار

يكی از دوستان ناشناس اينترنتی با نام Sophia در كامنتی كه روی مطلب آن جوان مرد از بس كه جان ندارد! گذاشته اند سخن از جبر و اختيار برده اند . از آن جايی كه اين مسئله يكی از دغدغه های هميشگی است كه در ته ذهن من سوسو می كند بد نديدم كه چند خطی در مورد آن بنويسم . اما لازم به توضيح است كه آن چه در پی می آيد تمامن ريشه در تفكرات شخصی نگارنده دارد و داری هيچ جايگاه و پايگاه مذهبی يا علمی مورد تأييد نيست . شايد هم باشد .

داستانی ساخته ذهن نگارنده

زنی در سال ۱۳۵۶ در تهران دو پسر دوقلو به دنيا آورد . يكی را مسعود نام گذاشت و ديگری را منصور. پسرها هشت ماهه بودند كه مادر برای خريد، آنها را با خود به فروشگاهی برد . مادر برای لحظه ای از فرزندانش غافل شد و همين كه به خود آمد ديد مسعود در كالسكه اش نيست .

يكم

مسعود توسط زنی كه پانزده سال بود بچه دار نمی شد در فروشگاه دزديده شد. انقلاب كه شد زن به همراه همسرش كه يك سرمايه دار تمام عيار بود به آمريكا مهاجرت كرد . امروز مسعود بيست وهشت ساله بی اين كه از ماجرا اطلاع داشته باشد در ايالت كاليفرنيا و در شهر لس آنجلس زندگی می كند . مهندس رشته كامپيوتر است و در يكی از نمايندگی ها  شركت ماكروسافت مشغول به كار. به تازگی آپارتمانی خريده و با لورا همكارش كه يك آمريكايی اتريشی تبار است نامزد كرده . هر دو آنها دارای اتومبيل تويوتا هستند . مسعود قصد ادامه تحصيل تا مقطع دكترا را دارد.  مسعود هر ماه يك بار برای ديدن پدر و مادرش با هواپيما به واشينگتن دی سی می رود . لورا يك خوره فيلم حرفه ای است ، طوری كه هر يكشنبه مسافتی دويست كيلومتری را طی می كند تا در كانون فيلمی كه فيلم های سينمای مستقل جهان را نمايش می دهد اثر جديدی را تماشا كند . كارگردانان مورد علاقه او جيم جارموش ، عباس كيارستمی و محسن مخملباف هستند. مسعود نيز اخيرن به واسطه لورا به فيلمسازی علاقمند شده و تصميم دارد با دوربين mini DV خانگی شان يك مستند از لورا كه هر يكشنبه برای ديدن فيلم دويست كيلومتر راه را طی می كند بسازد . مسعود و لورا هر دو به آينده اميدوارند و...

دوم

منصور شش سال پيش با مدرك مهندسی كشاورزی از دانشگاه آزاد فارغ التحصيل شده . دو سال را به عنوان خدمت سربازی گذرانده . بعد از سربازی به علت نبود كار مدتی را با يك موتور سيكلت در پيك موتوری مشغول بوده تا اين كه به خاطر يك تصادف و به توصيه پدر ومادرش از اين كار كناره گرفت . پای راست منصور بر اثر همين تصادف به شدت صدمه ديده  و می شلد . منصور در نهايت با كلی پارتی بازی  و رشوه دهی توانست يك وام پنج ميليون تومانی تهيه كند و يك بقالی ( با توجه به مدرك مهندسی منصور شما بخوانيد سوپر ماركت ) راه بی اندازد . از آنجايی كه پدر منصور يك بازنشسته است با حقوقی در حدود دويست هزار تومان و خواهرش نيز دانشجوی دانشگاه آزاد است  و همين طور برادرش در حال سپری كردن خدمت سربازی ، منصور نيمی از در آمدش را به خانواده می دهد. او چند ماهی است كه برای فراغت ذهنی و تفريحی ترياك می كشد . عاشق ماشين زانتيا است اما داشتن آن را يك رويا می داند. به آينده اصلن اميدی ندارد و نسبت به مسائل مذهبی هر روز بی اعتقادتر می شود و...

توضيح

اگر داستان زندگی مسعود و منصور را يك داستان واقعی در نظر بگيريم خواهيم ديد كه در مجموع و در كليات زندگی آنها تصميم گيرنده اصلی و تعيين كننده های واقعی نيستند. طبيعی است كه منصور نيز می خواهد در شرايط حداقل مطلوب زندگی كند ولی نمی تواند كه به اين حداقل ها دسترسی پيدا كند .

واقعيت امر اين است كه ما در اوج مختار بودنمان در حبس خيلی از مواردی هستيم كه خودمان در شكل گيری شان حداقل نقشی نداشته ايم . مثلن در مورد مليتمان ، مذهبمان ، رنگ پوستمان ، پدر و مادرمان و مواردی از اين دست . هرچند پيشرفت علم و تكنولوژيك شدن زندگی كمك شايانی به گسترده شدن دامنه اختيارات ما می كند اما ما در نهايت بايد در حيطه دايره ای كه با تولدمان وسعت شعاع آن برايمان مشخص و معين می شود گام برداريم . البته اين قطعن به معنی نوشته بودن سر نوشت ما از قبل نيست بلكه شايد به علت دانايی و توانايی محدود انسان وجاه طلبی نامحدودش است . 

در هر حال مسئله جبر و اختيار كه يك واقعيت انكار ناپذير فلسفی است از آن دسته از جريانات فكری است كه قصه اش سر دراز دارد و بايد بسيار به آن انديشد .  

 

 

  
نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٤