شوخی با حضرت حافظ

اگر حافظ بيچاره  می دانست روزی آدمی مثل من بلايی اين چنين برسر اين غزلش خواهد آورد زبانش را گاز می گرفت و به زبان نمی آورد اين غزل معروفش را . بخوانيد و شوخی من را جدی نگيريد همان طور که حافظ جدی نخواهد گرفت .

 

گفتم غم تو دارم ، گفت من غمی ندارم

گفتم كه ماه من شو ، گفتا كه وقت ندارم

گفتم زمهرورزان رسم وفا بياموز

گفتا كه بی خيال شو، حالش رو من ندارم

گفتم كه بر خيالت راه نظر ببندم

گفتا نبند جانا چون من كليد ندارم

گفتم كه بوی زلفت گمراه عالمم كرد

گفتا كه بوی مش بود بويی دگر ندارم

گفتم خوشا هوايی كز باد صبح خيزد

گفتا كه توی تهران من صبح وشب ندارم

گفتم كه نوش لعلت ما را به آرزو برد

گفتا كه من به جز پول هيچ آرزو ندارم

گفتم دل رحيمت كی عزم صلح دارد

گفتا كه من به جز جنگ فكری دگر ندارم

گفتم زمان عشرت ديدی كه چون سرآمد

گفتا خموش منصور چون حوصله ندارم

 

          محصول مشترك حضرت حافظ و منصور صفايی

         ( اين تصحيح شعر حافظ  در۱۸/ اسفند / ۱۳۸۴ آمد )

 

 

  
نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٤