از سر غريزه

خودم هم نمی دانم اسم متن زير چيست . شعر هست يا نه . اما خوب می دانم كه محصول روزهای است كه مثل حالا سخت دچار روزمرگی و پوچی شده بودم ...

از سر غريزه

 

زنده ام

نفس مي كشم

مي خندم

مي گريم

و راه مي روم

اما از سر غريزه

انگيزه اي نيست براي خنديدن

گريستن

وحتي براي زيستن

دردي نيست

اگر هست

درد نيست

از بي درديست

 

زنده ام

زندگي برايم عادت شده

كتاب مي خوانم

تفريح مي كنم

و لذت مي برم

اما از سر غريزه

به سراغ خودم مي روم در آينه

نگاه مي كنم

كسي را نمي بينم

مي بينم

خودم نيستم

هستم

اما نه خود واقعي يم

ديگريم

كنجكاوي مي كنم

سعي مي كنم سئوالي بپرسم

سئوالي نيست

سئوالي ندارم

دارم

اما سئوال نيست

تصميم مي گيرم فكر كنم

به فكر فرو مي روم

و فكر مي كنم در حال فكر كردنم

شعورم را به كار مي اندازم تا از شعار تهي شوم

احساس نياز مي كنم

عاشق مي شوم و دل مي بازم

فرياد مي زنم

اي خانم

اي آقا

پاسخي نمي گيرم

مي گيرم

اما پاسخ نيست

بيهوده گيست

 

زنده ام

جوانم

پر از انرژيم

نيازمندم

آرزومندم

اما از سر غريزه

روزها را شب مي كنم

مأيوس مي شوم

خسته مي شوم

و گاهي نااميد

مي خوابم

دوست دارم خواب ببينم

نمي بينم

مي بينم

اما خواب نيست

هپروت است

 

زنده ام

محكوم به زندگي يم

پس نبايد توقف كنم

نمي توانم توقف كنم

حركت مي كنم

تلاش مي كنم

اما از سر غريزه

هدفي نيست

هدفي ندارم

دارم

اما هدف نيست

چرا كه مسيري نيست

هست

اما از پيش تعيين شده است

كشف نيست

تقليد است

و شايد تزوير

 

زنده ام

پر از جهلم

نادانم

مي دانم كه نمي دانم

اما از سر غريزه

براي زنده ماندن مصرف مي كنم

زمين را

زمان را

عشق را

خدا را

و نمي دانم

كجا ايستاده ام

براي چه ايستاده ام

به كجا بايد بروم

براي چه بايد بروم

 

زنده ام

در پي آزاديم

اما آزاد نيستم

آزاد به دنيا نيامده ام

در حبسم

اما نه در حبس ميله و ديوار

كه در حبس خويشتنم

و با خود در ستيزم كه آيا مثل اكسيژن به آزادي احتياج دارم

به آزادي مي انديشم

و به آزادگي ايمان دارم

اما از سر غريزه

 

زنده ام

و از اين كه پيوسته مرگ را زيسته ام به پوچي رسيده ام

به خودكشي مي انديشم

اما خودي براي كشتن نمي يابم

و از خود مي پرسم كه اگر نبودن به معني مردن است

چگونه قبل از متولد شدن مرده بودم؟

 

                         هميشه ناتمام / تابستان 1382 / منصور صفايي

  
نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٥