من و تو بايد ما بشيم

چند خط اول شعر زير برای اولين بار در دوران آموزشی سربازی به ذهنم خطور کرد . در سرمای زمستانی سال ۱۳۷۶ و برای ساعت ۱۲ تا ۲ شب نگهبان توالت گردان ۴ پادگان آموزشی ۰۲ بودم . می دانم که باورتان نمی شود . اما گروهبان نگهبان که من را مشغول زمزمه کردن ديده بود مخفيانه يکی از آفتابه ها را برداشته بود و فردا سر مراسم صبحگاه سرباز وظيفه منصور صفايی به علت سستی در امور محوله به يک نوبت نگهبانی خارج از برنامه تنبيه شد . اما من کم نياوردم و اين شعر را در ته ذهنم بايگانی کردم و در تابستان سال ۱۳۸۱ تکميلش کردم و بعد آن را به انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان ارائه دادم که به علت نداشتن سابقه در انتشار کتاب مورد تائيد قرار نگرفت . اما به خودم قول داده ام كه بالاخره يك روز چاپش كنم . 

 

من و توبايد ما بشيم

 

يكي بود يكي نبود

زير گنبد كبود

بعد از كوير و برهوت

كنار چند تا كوه و رود

يك جنگل بزرگي بود

پر از گل و عطر و سرود

توي اين جنگل قشنگ

يك خرگوش زبر و زرنگ

براي خودش خونه اي ساخت

از خوشحالي دورش مي تاخت

مي گفت خداي مهربون

داده بهم دست و زبون

با دست بايد كار بكنم

تنبلي رو رها كنم

با زبونم دعا كنم

صاحب هفت آسمون صدا كنم

خرگوش جست و خيز كنون

گاهي زمين، گاه روي بون

مي خواست كه آش به پا كنه

تا دوستاش صدا كنه

خرگوش رفت خريد كنه

بوته بياره دود كنه

توي اين جنگل بزرگ

حيووني بود به اسم گرگ

گرگ ظالم مكار

اصلن نبود اهل كار

همش مي خورد مي خوابيد

بهار مي شد مي زاييد

نه كاري و نه باري

نه فكري يو خيالي

كارش بودش زور گويي

فكرش بودش دو رويي

نبود به غير اينا

كار گرگ بي حيا

گرگ همين كه فهميد

خرگوش رفته خريد

فوري چپيد تو خونه

انگار خونه اونه

مي خواست كه توش صفا كنه

يه زندگي بپا كنه

بچه هاش بزرگ كنه

شباش اونجا صبح كنه

خرگوش ناز و با هوش

وقتي برگشت بار به دوش

ديد در خونه بسته س

اول فكر كرد كه خسته س

در خونه رو فشار داد

فايده نداشت هوار داد

گفت آي كيه تو خونه

فكر كرده مال اونه

اين خونه رو من ساختم

ديواراش پي انداختم

گرگ صداش شنيد

بچه هاش پس كشيد

اومد جلوي در خونه

گفت كيه اين نادونه

حرف هاي بيهوده مي گه

معلوم از روده مي گه

اين خونه رو من ساختم

براش عمرم باختم

خرگوش گفت آي گرگه

آي گرگي كه بزرگه

تو رو به خدا رحمي بكن

خونه من و رها بكن

نذا كه من آواره بشم

بيخود و بيچاره بشم

من اگه بي خونه مون شم

ويلون و سيلون بشم

شبامو كجا سحر كنم

زندگي مو بسر كنم

خرگوش هي چپ و راس

مي كرد به گرگ التماس

گرگ كه برگشت به خونه

خرگوش فهميد حيرونه

گرگ حريص كه دل نداشت

خرگوش تنها وا گذاشت

خرگوش رفت با اشك و آه

نشست كنار بوته ها

گريه كنون مي گفت خدا

چي كار كنم بي سرپنا

اسب سفيد شيهه كشون

كه داشت مي رفت يورتمه كنون

ديدش اونو ناله كنون

دويد پي اش با دل و جون

گفت چيه خرگوش زرنگ

نبينمت با دل تنگ

خرگوش گفت روزم سياس

دارو ندارم رو هواس

اول اميدم به خداست

اوني كه نيست و همه جاست

بيا تا ياري بكنيم

يه فكر عالي بكنيم

گرگ فراري بكنيم

خونم خالي بكنيم

اسب كه غصه دار شد

غم تو دلش هزار شد

گفت كه بايد كاري كنيم

تا خونت خالي كنيم

اسب سفيد و خرگوش

كمك گرفتن از هوش

هر دو تا رفتن تو فكر

تا بكنن كار بكر

گفتن بايد ما بشيم

تا ديگه تنها نشيم

من وتو اگر ما بشيم

حريف دنيا مي شيم

همبستگي همينه

اصل رفاقت اينه

هر كسي كه مسكينه

دواي دردش اينه

رفتن اينور جنگل

رفتن اونور جنگل

اين و اونو پيدا كردن

سفره دل وا كردن

كلاغ و طاووس قشنگ

گوره خر و خرس دو رنگ

زرافه بالا بلند

سنجاب و اسب دم كمند

ميمون و آهو و شتر

گاو قوي، فيل بزرگ

ضعيف و قوي ، كوچيك و بزرگ

همگي سريع پيش بسوي گرگ

به خونه خرگوش رسيدن

گرگ بدجنس توش ديدن

گرگ تا حيوونا رو ديد

با عجله بيرون پريد

با زيركي گفت رفقا

مشكل چيه كنيم دوا

به من بگيد كاري كنم

با شما همكاري كنم

حيوونا گفتن بي حيا

روده دراز دم سيا

ضعيف كشي نيستش روا

تو زندگي نكن جفا

اگر مي خواي نبيني بلا

از اين خونه بيرون بيا

گرگ با اخم و هن و هون

رفت پيش خرس نصف جون

گفت آقا خرس كاري كن

درد من دوا بكن

خرس بهش گفت بيعار

بايد باشي اهل كار

گرگ حسود زار و زبون

ويله كنون، ضجه زنون

با آه و ناله دل خون

رفت پيش آهوي جوون

گفت آهوي نازنازي

تو خرگوش كن راضي

آهو بهش گفت بيعار

بايد باشي اهل كار

گرگ رو كرد به سنجاب

گفتش پنجه آفتاب

از تو مي خوام يك جواب

تاكي ببينم عذاب

سنجاب بهش گفت بيعار

بايد باشي اهل كار

بعد از جواب سنجاب

شتر شدش انتخاب

گفتش شتر فدات شم

قربون اون چشات شم

پينه زانوهات شم

من خاك زير پات شم

بيا و برام كاري كن

يه كار حسابي كن

شتر بهش گفت بيعار

بايد باشي اهل كار

گرگ يهو تلوتلو

يه پاش عقب يه پاش جلو

جلو پاي فيل شدش ولو

گفتش رفيق جلو برو

حيوونارو بكن درو

ريش تو برام بذار گرو

آقا فيل گفتش بيعار

بايد باشي اهل كار

گرگ كمي نگاه كرد

طاووس رو صدا كرد

گفت تو كه رنگارنگي

تو حيوونا قشنگي

با زشتي ها مي جنگي

كاري كن مگه سنگي

طاووس بهش گفت بيعار

بايد باشي اهل كار

گرگ تو اين ميونه

بعد از كلي بهونه

رفت سراغ ميمونه

اون دم دراز شيطونه

گفتش عزيز دردونه

اشك چشام روونه

اين نيست رسم زمونه

كه من بشم بي خونه

ميمون بهش گفت بيعار

بايد باشي اهل كار

گرگ كلك يواش يواش

دستاش درازتر از پاهاش

ديد زندگي سخت براش

رفته به باد آرزوهاش

كلاغ زاغي با پر سياش

نگاش افتاد به جفت چشاش

گرگ براش گفت غصه هاش

غصه بي سعي و تلاش

كلاغ بهش گفت بيعار

بايد باشي اهل كار

گرگ بعد از كلاغه

وقتي شدش كلافه

رفت سراغ زرافه

تا باز دروغ ببافه

گفتش آهاي طناز

گردن و پا دراز

زندگي رمز و راز

پر از شيب و فراز

حرف تو كار ساز

خونه برام نياز

زرافه گفتش بيعار

بايد باشي اهل كار

گرگ تنبل نادون

ديد گاو نشخوار كنون

گفت گاو شاخ طلايي

اي پوست تن حنايي

نكن تو بي وفايي

نذار بميرم تنهايي

الهي هر چه خواهي

ببيني جز سياهي

گاو بهش گفت بيعار

بايد باشي اهل كار

گرگ پليد خير سر

نشست كنار گورخر

گفت گورخر سفيد و سيا

تو رو جون بچهُ ت را بيا

گور خر گفتش بيعار

بايد باشي اهل كار

گرگ كه شد نا اميد

رفت پيش اسب سفيد

گفتش اسب اصيلم

وامونده و دلگيرم

چقدر سختي ببينم

بي كمكت مي ميرم

اسب بهش گفت بيعار

بايد باشي اهل كار

گرگ سياه آس و پاس

چون نمي دونست كي بالاس

همه چي ساخته خداس

بعد از يه عالم التماس

كه ديگه نداشت هوش و حواس

رفت جمع كنه جل و پلاس

حيوونا وقتي ما شدن

رفيق و آشنا شدن

وقتي كه هم صدا شدن

همه گره ها وا شدن

گرگ وقتي فراري شد

خونه خرگوش خالي شد

حيوونا آش به پا كنون

شكر خدا به جا كنون

حالا ديگه قيل و قال كنون

شاد و خوش و ريسه كنون

از ته دل مي خنديدن

آواز بخون مي رقصيدن

گفتن كه چشماي حسود

بتركه، پرشه زدود

خرگوش خوب قصمون

رفت به خونش دوون دوون

بالا رفتيم ماست بود

خوبي و بدي راست بود

پايين اومديم دوغ بود

حرفاي گرگ دروغ بود

قصه ما به سر رسيد

گرگ به خونه نرسيد.

 

                                      تابستان/ 1381 / منصور صفايي

 

  
نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٥