حق با مشتری است

برای انجام کاری بانکی رفته بودم به شعبه بازار مبل ايران بانک صادرات . در صف سيستم يکپارچه بانک ( سپهر) ايستاده بودم و داشتم فضای داخل بانک را برانداز می کردم که چشمم به دو تابلويی افتاد که چسبيده بود به ديوار . روی يکی نوشته بود ، حق با مشتری است و بر روی ديگری اين جمله كه ، سرمايه اصلی بانك صادرات ايمان و صداقت كاركنان آن است . در دلم خنديدم . می دانستم كه نبايد اين دسته از شوخی ها را جدی بگيرم كه اگر اين كار را بكنم خودم را به شوخی گرفته ام .

مسئول باجه كه دختر جوان زشتی بود ، فس فس كنان مردم را راه می انداخت . كار نمی كرد؛ جان می كنْد . لحظه برايم حكم دقيقه داشت ، شايد هم ساعت . من هم جان می كندم ؛ اما نه فس فس كنان . چند دقيقه بعد دختر جوان پشت باجه بلند گفت ، ارتباط سيستم سپهر قطع شد ، كسانی كه با اين سيستم كار دارن بايد صبر كنن تا سيستم مجدد وصل شه . بيش از نيم ساعت بود كه در صف بودم و تازه اگر سيستم قطع نمی شد با اين سرعتی كه دختر جوان پشت باجه داشت بايد بيست دقيقه ديگر هم معطل می شدم . خيلی عصبی شده بودم ، خيلی . احساس می كردم كه بايد به شدت فرياد بزنم تا تخليه شوم . اما جرأت اين كار را نداشتم . يعنی هيچ وقت نداشته ام . پس شروع كردم به خود خوری و طبق معمول در ذهنم شروع كردم به تحليل و بعد طبق معمول به اين نتيجه رسيدم كه همه چيز به علت بی فكری و بی خاصيتی حكومت است و مسائلی از اين دست .

حالا نيم ساعتی بود كه سيستم سپهر بانك صادرات قطع بود و مردم مثل من ، بدون سرو صدا و بدون هيچ اعتراضی ، خيلی مودب و متمدن ايستاده بودند سر صف . مردم ما اساسن همين طور هستند . وقتی كسی به آنها ظلم می كند و يا حق شان را می خورد خيلی با كلاس تر عمل می كنند . آخر ما ملت با فرهنگی هستيم و هر گونه اعتراضی در اين نوع مواقع و موارد نشانه بی فرهنگی است .

من كه ديگر كاسه صبرم لبريز شده بود رو كردم به رئيس بانك و بلند گفتم ، آقای رئيس می شه اون دو تا تابلوی مزخرفی رو كه چسبونديد اون بالا برش دارين . يكی از كاركنان بانك با لبخند در آمد كه‌ ، اين نوشته ها ربطی به عملكرد ما نداره . گفتم ، پس شما مستقل از اين بانك عمل می كنيد . كارمند شروع كرد به حرافی و من كه به شدت داغ كرده بودم و ديگر صدايش را نمی شنيدم گفتم ، بسه ديگه آقا ، حداقل ساكت باشيد . اين حرف كه از دهانم در آمد مردم همه شروع كردند به دفاع از من و شلوغ كاری و اعتراض با صدای بلند . گويی همه منتظر يك جرقه بودند . رئيس بانك كه ديد اوضاع پس است گوشی تلفن را برداشت و با مركز سيستم سپهر تماس گرفت و خيلی عصبانی و جدی و باصدای بلند گفت ، آقا شما كه نمی تونيد يه سيستم رو اداره كنيد جمعش كنيد ديگه، هر روز هرروز قطع ارتباط ، آخه اينم شد كار ، مردم اينجا آبروی ما رو بردن ، به ما می گن صداقت نداريم و حرف هايی از اين دست بود كه از دهان رئيس بانك جاری می شد . بعد هم آقای رئيس برای اين كه به ما ارباب رجوع ها ثابت كند كه خيلی آدم قاطع و خطرناكی است مثل فيلم های هندی گوشی را كوبيد روی دستگاه تلفن و بعد ادامه داد، می گن تا يك ربع ديگه وصل می شه .

يك ربع بعد بالاخره ارتباط وصل شد و من نيم ساعت بعد از وصل شدن ارتباط از بانك خارج شدم .

در راه خيلی فكر كردم به خيلی از مسائل . امروز مثل هر روز چيزهای جديدی فهميدم . چيز هايی كه قبلن چون بی شعور بودم نمی فهميدم . معنی حق را فهميدم . معنی ايمان را فهميدم . معنی صداقت را فهميدم . معنی تبليغ بانك صادرات در خدمت مردم را فهميدم و از همه مهمتر از طعم زندگی در جنگل بزرگ ايران بيشتر لذت بردم  و ياد اين جمله بودا افتادم كه برای آگاه شدن بايد رنج كشيد .

   

  
نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٥