چه خوش گفت مارمولك پاكزاد

ديشب رفته بودم عروسي يكي از دوستان . جاماسب كريمي . بازيگر نقش مسافر تاكسي در فيلم كوتاه قورباغه را قورت بده ! (تبليغات غير مستقيم براي فيلم قورباغه را قورت بده ! ) . روي هم رفته عروسي خوبي بود . تالار عروسي هم شيك بود و بزرگ و از ميانه پارتيشن بندي شده بود . زنا اينور ، مردا اونور.

به غير از جاماسب كه از سر لطف من را به عروسي اش دعوت كرده بود و آقاي يدالله قرباني مدير توليد فيلم قورباغه را قورت بده ! هيچ چهره ي ديگري در تالار برايم آشنا نبود . مطلقا .

از چهره و رفتار و گفتار و پوشش ميهمانان حاضر در جشن مشخص بود كه از طبقه متوسط يا متوسط به پايين جامعه هستند . مثل من و خانواده ام .

در انتهاي تالار و جلوي سكويي كه مهمترين شخص حاضر يعني داماد روي مبلي جلوس فرموده بودند جوانان سلحشور و انقلابي در حال انجام حراكت موزون بودند ( همان رقص سابق ) و من در اين بين روي صورت تك تك مهمانان نشسته در پشت ميز هاي رنگانگ ،كه بي رحمانه ميوه و شيريني مي خوردند دقيق شده بودم .

به غير از نسل جوان اُمل حاضر در جمع كه تعدادشان خيلي كم بود و انگشت شمار ، نگاه هايي كه از چشم اكثريت حاضرين به سمت جوانان مشغول رقص و پاي كوبي پرتاب مي شد نگاه هايي مثبتي نبود . نگاه ها پر بود از قضاوت . من از نگاه ها مي خواندم كه در دل به ريش جوانان مي خنديدند و آنها را گناه كار مي ديدند به خاطر اين رفتارشان . من از نگاه هاي اينان مي خواندم كه شادي يعني گناه حتي در جشن عروسي . من از نگاه اينان مي خواندم كه رقص يعني بي اخلاقي ، يعني فساد . ياد اين جمله رضا مارمولك افتادم كه خطاب به پيرمرد مومن نماي پاي منبر مي گفت ، مثله اين كه شما در جواني تمام وكمال حال و حول خود را كرديد ، حالا كه نوبت به اين جوانان رسيده ، شده ايد كاسه داغ تر از آش ، مگه ما جوانان دل نداريم .

بعضي وقت ها كه به مسئله غم و شادي فكر مي كنم از خودم مي پرسم كه چرا و چه كسي به ما اين طور آموخته كه غم و شادي يعني سپيدي و سياهي . يعني خوبي و بدي . يعني اصل و فرع . چرا ما فكر مي كنيم با شادي و سرخوشي و خنده نمي توان به خدا نزديك شد اما با غم و گريه مي توان . چرا ما فكر مي كنيم كه جامعه شاد يك جامعه باري به هرجهت و مفسد است . چرا فكر مي كنيم خنده نقطه مقابل مسائل اخلاقي است و اساسن چرا در جامعه جوان ما خنده و شادي بايگاني شده در فكرها و دل ها .

من قصد ندارم كه به اين سئوال پاسخ بدهم . نه به اين دليل كه پاسخش را نمي دانم . نه . به اين دليل كه مي ترسم زبان سرخ سر سبز دهد برباد.

اما در اوج نااميدي اميدوارم كه روزي برسد كه ما به اطرافمان بيشتر نگاه كنيم تا بهتر فكر كنيم .

 

  
نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥