آخر ادعا

اين اولين يادداشتي است كه اين موقع از شبانه روز مي نويسم . الان پنج دقيقه اي است كه از كلانتري آمده ام . شايد برايتان جالب باشد كه علت رفتنم به كلانتري را بدانيد و بخوانيد .

داستان از اينجا شروع شد كه يكي از دوستان، كه من براي اين كه ضايع اش نكرده باشم نامي از او نمي برم ؛چون پيگيران مطالب اين وبلاگ خواهند شناختش ،كه آخر ادعاست ، دو هفته قبل بسيار پرشور پيشنهاد داد كه جمعه ها صبح به كوه برويم تا از يكنواختي و روزمره گي خارج شويم . قبول كردم و هفته پيش ساعت چهار و نيم صبح با او و يكي از دوستان او كه البته از قبل مي شناختمش رفتيم براي فتح الفتوح سلسله تپه هاي دربند در شمال تهران ! خوب بود و خوش گذشت . به ويژه اين كه دو سالي بود كه به كوه نرفته بودم و عضلات بدنم از شدت خوشحالي از اين سورپريز، آنقدر گريه كردند كه بدنم خيس عرق شده بود !

در طول رفت و برگشت به اين دو دوست مدعي، از خاطرات دوسال پيش مي گفتم كه همراه يكي از دوستان به نام محمد ميرزايي كه خدابيامرزدش يك سالي را هر جمعه ساعت سه صبح به دربند مي رفتيم و حداكثر براي ساعت هشت باز مي گشتيم به منزل . اين حرف كه از دهان من در آمد اين دو دوست مدعي پيشنهاد كردند كه به رسم آن وقت ها ما هم چنين كنيم و قرار شد كه براي شروع از اين هفته ساعت چهار به كوه برويم .

پس من طبق توافقمان ساعت سه و نيم از خواب بلند شدم و بعد مسواك زدن و شستن صورت رأس ساعت پنج دقيقه مانده به چهار خودم را به درب منزل اين دوست جاني رساندم . ساعت چهار شد . اما خبري از اين دوست مدعي كوهنوردي نشد . ساعت چهار و پنج دقيقه شد . اما خبري از اين دوست مدعي كوهنوردي نشد . ساعت چهار و ده دقيقه شد . اما خبري از اين دوست مدعي كوهنوردي نشد . ساعت چهار و پانزده دقيقه شد . اما خبري از اين دوست مدعي كوهنوردي نشد . ساعت چهار و بيست دقيقه شد . خبري شد . اما نه آن خبري كه بايد مي شد . خبري شد كه نبايد مي شد . ماشين كلانتري كنارم توقف كرد و سرواني كه داخل ماشين بود پياده شد و به سمتم آمد و گفت ، كارت ماشين . گفتم ، همراه ندارم . گفت ، يعني چي ؟ سكوت كردم . گفت ، راه بي افت بريم كلانتري . گفتم ، جناب سروان من وايستادم اين جا منتظر يكي از دوستان ، مي خواييم بريم كوه ، مي بينيد كه بادگير تنمه و كفش كوه به پا دارم . سروان در آمد كه ، بايد ماشين رو بخوابونيم تو پاركينگ تا بري مدارك ماشينو بياري ؛ و بعد سوار ماشين شد و من همراه او شدم تا كلانتري محل . داخل كلانتري سوئيچ ماشين را از من گرفت و بعد هم كيف پولم را كه در دستم بود و گفت بشين اينجا تا من برگردم . حوصله نشستن نداشتم . شروع كردم به قدم زدن و اينسو آنسو رفتن در سالن . از در و ديوار كلانتري كثافت مي باريد و نكبت . پسر جواني را به جرم دزدي دستبند زده بودند و به بازداشتگاه مي بردند . مادري داشت تمنا و گريه و زاري مي كرد تا پسرش را كه نمي دانم به چه دليل بازداشت شده بود آزاد كنند . بيست دقيقه اي گذشت تا اين كه گروهباني خنده رو و مودب آمد سراغم و گفت ، بيا جناب سروان كارت داره . رفتم همراهش . وارد اتاق شدم . جناب سروان سر بلند كرد و گفت ، وبلاگ نويسي ؟ متعجب گفتم ، بله . بي درنگ دستش را كه كيف و سوئيچ ماشين در آن بود گرفت به سمتم ، به سلامت خوش اومدي . خوشحال شدم و تشكر كردم . وقتي داشتم از اتاق خارج مي شدم گفت ، با اجازت يه دونه از اين كارت هايي كه وبلاگت رو توش تبليغ كردي از تو كيفت برداشتم . گفتم ، لطف كرديد و خارج شدم . خيلي انرژي گرفته بودم . خيلي . بيرون كلانتري كيفم را باز كردم و يكي از كارت هاي تبليغ وبلاگ را خواندم ،

اگر كاربر اينترنت هستيد و علاقمند مسائل سياسي ، اجتماعي ، فرهنگي و سينمايي سري به نوشته هاي روزانه منصور صفايي بزنيد اگر هم علاقمند نيستيد كه هيچ !

سوار ماشين شدم و رفتم درب خانه دوست مدعي كوهنوردي . هنوز در خواب غفلت بود . يكي از كارت هاي تبليغ وبلاگم را گذاشتم لاي درب ورودي منزلشان تا بعدن ادعاي ديگري نكند و آمدم تا همين مطلبي را بنويسم كه خوانديدش .

 

  
نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ٦:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥