مقاله

فلسفه عشق انسانی                                   

در لغت نامه فارسی عشق را به حد افراط دوست داشتن و عاشق را دلباخته ، شيفته يا آن كه در دوست داشتن كسی يا چيزی به نهايت رسيده باشد تعريف كرده اند.                                   

اما اين شيفته ديگری شدن و دل بستن به كسی و ديدن چيزی در وجود معشوق ، كه فقط در ديده فرد عاشق نمايان است و بس ؛ پديده ايست شگرف و مختص انسان.

البته بايد در نظر داشت كه عشق در شكل انسانی و مادی - اين دنيايی - خود هر چند مختص دو ناهم جنس است اما آنچه در اين مقاله و به زعم نگارنده مرقوم می گردد در مورد ارتباطی بی قابليت و دون شأن و حيثيت دو ناهم جنس نيست ، بلكه چكيده ايست از اين تفكر كه رابطه دو ناهم جنس دوستانه نيست چون در اين نوع ارتباط اختلاف جنسيت وجود دارد و رابطه دو هم جنس عاشقانه نيست چون در اين نوع ارتباط اختلاف جنسيت وجود ندارد.

در پاسخ به اين سئوال كه احساس عاشق شدن در وجود هر فرد انسانی چگونه و به چه شكل صورت می گيرد بايد گفت احساس عاشقی واكنشی است كاملاً عقلانی در فرد دلداده ، بسته به نوع نگاه و سطح آگاهی او. چرا كه اساساً احساس نيز خود نوعی درك كردن ، دانستن ، آگاه شدن و ديدن است در سطحی پايه و با مايه ای ابتدايی .

برای مثال می توان از تفاوت عاشق شدن يك روشنفكر يا يك فيلسوف با عاشق شدن فردی از لايه های پايين جامعه نام برد كه در واقع اين تفاوت در روش عاشقی از نوع نگاه افراد ، كه محصول نوع تفكر آنهاست شكل می گيرد. آنچه مسلم است فرد روشنفكر بواسطه باورهای خود سعی در ايجاد زمينه ای دارد كه باعث آگاهانه زيستن در كنار معشوق خود عليرغم عملكردی صادقانه ، از آنجايی كه توأم با روشنگری نيست حتی گاهی به ابتذال نيز پهلو می زند. پس می توان روش عاشق پيشگی هر انسان  را معلول شرايط زندگی و دريافتی كه وی از زيستن دارد دانست . يعنی اين احساس رفتاريست برآمده از نحوه زندگی و نوع تفكر هر فرد.

مسئله مهم اين كه رابطه عاشقانه بين دو نفر در نگاهی متفاوت ، ارتباطی است روانی و يك طرفه؛ به اين معنی كه هر فرد ضمن اين كه ديگری را معشوق خود می پندارد در ذهن خود از وی همان چيزی را می سازد كه می خواهد، و نا خواسته از اين طريق به رفع كمپلكس های روانی خود می پردازد . حتی شايد بتوان گفت كه در اين نوع روابط ، عاشق به دليل موجوديت و عينی بودنش وجود دارد؛ اما عشق كه مسئله ذهنی بين دو ناهم جنس است به علت عدم موجوديت و ذهنی بودنش وجود ندارد ؛ ساده اين كه در عشق انسانی عاشق وجود دارد اما عشق ، نه .

يعنی عاشق شدن واكنشی است انسانی و زمانی پديد می آيد كه شخص عاشق در وجود معشوق خود آن چيزی را می بيند كه دوست دارد ببيند؛ نه چيزی كه به واقع در وجود معشوق وجود دارد يا ديگران می بينند . البته بايد اذعان داشت كه اين تطابق عينی و ذهنی  از معشوق ، توسط فرد عاشق در تصورات خويش ، می تواند به معنای وجود فاصله زياد بين آنچه هست و آنچه بايد باشد ، نباشد ، بلكه اين موضوع ناشی از آن است كه هيچ فردی نمی تواند ايده آل های ذهنی خود را در ديگری بطور كامل و عينی ببيند پس ناخودآگاه  برای از دست ندادن همان مقدار ذهنيتی كه بطور عينی می بيند ، با توجه به توقعاتی كه زاييده تفكرات اوست بر آنچه نمی بيند يا اين كه نيست تا ببيند ، چشم می پوشاند.

بايد دانست كه تمامی اين رفتار فرايند يا واكنشی است ناخودآگاه و فكر نشده در لحظه . يعنی انسان بواسطه انسان بودنش و برخورداری از خودآگاه و ناخودآگاه كه نمود ماحصل طرز تفكر و داشته های روانی ای است كه در درازمدت در سيستم فكری و عصبی شخص رسوب كرده در اين نوع موارد به ظاهر فكر نشده و در اصل طبق داشته های روانی اش كه حاصل دريافت های وی از زمان تولد تا آن لحظه است تصميم می گيرد.

در نگاهی فلسفی ، عاشق ، در اين پروسه كاشفی است كه ضمن كشف معشوق خود با نگاه كردن از زاويه ديدی كه حاصل رسوبات ذهنی و اندوخته هايش است گام در راهی می گذارد كه در نهايت به نوعی منجر به كشف خودش هم می شود .

به بيان ديگر عاشقی نيز مثل هر رفتار انسانی ديگر در نهايت نماياننده آن چيزی است كه فرد در بايگانی ذهنی خود دارد و محرز شدن اين داشته هاست كه به كشف عاشق از خود و ديگران از او می انجامد.

  
نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸٤