لذت جنون

 

ديوانه بمانيد ، اما مانند عاقلان رفتار كنيد . خطر متفاوت بودن را بپذيريد ، اما بياموزيد كه بدون جلب توجه متفاوت باشيد . ( پائولوكوئيلو- رمان ورونيكا تصميم مي گيرد بميرد )

من شخصن عاشق تنهايي ام . نه اين كه آدم منزوي باشم . نه . اما نمي دانم چرا احساس مي كنم كه تنهايي برايم بهتر است . مفيد تر است . البته اين كه مي گويم نمي دانم، دروغ است . يعني مي دانم . خوب هم مي دانم . اما چرايي اش باشد براي بعد .

اين روزها اگر به خانه بروم و كسي در خانه نباشد به اين ترتيب عمل مي كنم . اول از همه تلويزيون را از پريز برق مي كشم تا به شدت احساس آرامش كنم . دوم صداي پيغام گير تلفن را زياد مي كنم تا ضمن پاسخ ندادن به تمام تماس ها ، پيغام ها را بشنوم . بعد مي آيم سر وقت كامپيوتر براي اينترنت بازي يا نوشتن و خواندن مطلبي ؛ يا اين كه مي روم سراغ مجله يا كتابي براي خواندن .

بعضي وقت ها كه اين رفتار خودم را براي مادرم تشريح مي كنم او مي گويد ، خدا به همه بچه داد ، به منم تو رو كه از همه ديوونه ها ديوونه تري . من هم پاسخ مي دهم كه ، ديوانه باش تا غمت ديگران خورند / عاقل مباش تا غم ديگران خوري ؛ و مادرم هم در مي آيد كه ، خوبه ديگه ، خودتو مي زني به ديوونه بازي كه غمت بمونه براي ما . البته من از اين دسته از حرف هاي مادرم اصلن ناراحت نمي شوم . راستش بعضي وقت ها خوشحال هم مي شوم . البته منظورم از بعضي وقت ها اكثر وقت هاست . چون مي دانم و شك ندارم كه مادرم هم در دل ، اين به قول خودش ديوانگي مرا تائيد مي كند و اين جاست كه من به خود مي گويم ، آزمودم عقل دور انديش را/ بعد از اين ديوانه سازم خويش را .

اما اين كه من چرا شيفته اين تنهايي ام :

واقعيت امر اين است كه در روابطي كه با ديگران داشته و دارم ، به شدت احساس مي كنم كه بعد از اندك زماني گفتگو ، بحث به بي راهه مي رود و جز در مواردي خاص و افرادي خاص ، حرف و حديث هاي رد وبدل شده بين من و طرف مقابلم ، به يك مشت حرف هاي صدتا يك غاز و خاله زنكي ختم مي شود كه نه تأثيري در دنياي من دارد و نه آخرت نداشته ام . البته به هيچ عنوان قصد ندارم در اين چند خط نوشته مدعي شوم كه دغدغه هميشگي و دائمم ، فكر و تحليل و انديشيدن است . نه . اما قطعن مدعي اين هستم كه دغدغه هميشگي يم گاهي انديشيدن است .

1. گاهي مي انديشم ، گاهي هستم./ پل والري

2. اي برادر تو همه انديشه اي / مابقي خود استخوان و ريشه اي ./ مولانا

3. واتسون عزيز ، من يك مغزم و مابقي جسمم زايده اي بيش نيست./ شرلوك هولمز

از آن چه گفته شد مي خواهم به اين نتيجه برسم كه انسان امروز چه بسيار مواقعي كه درجمع تنهاست و چه بسيار مواقعي كه در تنهايي خود احساس تنهايي و بي كسي و انزوا نمي كند . به نظر نگارنده مهمترين اصل در برقراري رابطه ، برقراري يك گفتگوي بدون تنش و چالش و ارضاء كننده است . حال چه طرف گفتگوي ما يك انسان باشد ،چه يك شبكه جهاني و چه يك كتاب يا مجله .هر چند در اين نوع ارتباط يك نفر گوينده تام و يك نفر شنونده تام است و ديالوگ به مونولوگ تبديل مي شود ؛ اما مهم نتيجه بخش بودن و حاصل اين گفتگوست .

البته بايد اذعان داشت كه نمي توان منكر بعد عاطفي و رواني ارتباط انسان با انسان به عنوان بهترين شيوه شد . چرا كه انسان به دليل انسان بودنش و همين طور زندگي در اجتماع نيازمند ارتباط با هم نوع خويش است و در بسياري از موارد ديده شده كه حتي روشنفكرترين افراد يك جامعه به علت انزواطلبي و دوري از جمع در اوج پيشرفتگي ذهني يك عقب افتاده اجتماعي اند كه خود را تافته جدا بافته از جمع و جامعه مي دانند .

مخلص كلام از نگاه اين قلم اين كه ، هر چند شايد از ديد عام انزوا طلبي فكر شده ، براي عبور از لودگي و روزمره گي هاي بي پايان زندگي ، امري است ناصحيح و جنون آميز، اما ساختارشكني ، تفاوت و جنون نيز اگر از سر آگاهي باشد كم لذت بخش نيست .

 

  
نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٥