بيانيه سياسی يک شهروند غيرسياسی 

امروز صبح کنار خيابان منتظر ماشين ايستاده بودم که بالاخره تاکسی ی  توقف کرد و من سوار شدم . راننده مردی بود ميانسال و لاغراندام با موهايی که هنوز تک و توک تارهای سياهی در بين آنها ديده می شد. داخل تاکسی جز من و راننده کسی نبود . هنوز از ورودم به تاکسی دقيقه ای نگذشته بود که راننده بيچاره سر صحبت را باز کرد و آنقدر ناليد و ناليد و ناليد ؛ كه من نفهميدم مسير ده كيلومتری مبدأ تا مقصد چطور طی شد ؛ اما از زمانی كه از تاكسی پياده شدم با حرف های كه مشتی بود از خروار از لحاظ ذهنی درگير شده ام تا همين لحظه كه دارم در موردش می نويسم. طفلك راننده از فرط فشارهای زندگی آنقدر به هم ريخته و آنرمال بود كه بعيد می دانم بتوانم با اين قلم ناتوانم حسی را كه او در آن لحظات به من منتقل می كرد به ديگری انتقال دهم . اما بيشتر  حرف هايش را كه گاهاً به هذيان می مانست را دربايگانی ذهنم ثبت كردم و مايلم كه شما نيز از آنها مطلع شوم. پيشنهاد می كنم برای رسيدن به حس راننده متن زير را يك نفس و با لحنی عصبی برای خوتان بخوانيد تا شايد درد دل او را بهتر درك كنيد؛ هر چند ما همه بينوايان يک دياريم.                                                                              

من فكر می كنم سطور زير سياسی ترين بيانيه ای است كه از جانب يك شهروند عادی  جامعه پر فاصله با مدنيت صادر شده .

 

گفتم ، سلام . گفت ، سلام ؛ و ادامه داد، چند سالته. گفتم ، بيست و هشت سال. پرسيد ، مجردی . جواب دادم ، بله و بی مقدمه شروع كرد كه ، خوش به حالت ، رئيس جمهوری ، زن نگيريا ، خر نشيا ، زن يعنی بدبختی ، يعنی فلاكت ، مخصوصاً تو اين مملكت خراب شده ، يه روز خاتمی رو شاخ  می كنن می گن آزادی ، يه روز احمدی نژاد رو می يارن می گن عدالت ، يه روز می گن انرژی هستی حق مسلم ماست ، يه روز می گن  وبا ، يه روز می گن ايدز ،يه روز می گن جنون گاوی ، يه روز می گن آنفولانزای مرغی ، يه روز می گن مصرف بنزين بالاست ، يه روز می گن هوا آلودست ، يه روز می گن پلاكای زوج بيرون بی يان ، يه روز می گن پلاكای فرد بيرون بی يان ، يه روزم كه می گن اصلاً بيرون نياين ، يه روز درميونم كه زرت يه هواپيمارو غم سوز می كنن و دويست سيصد تا خونواده رو خاك بر سر ، جوون به موهات قسم شاعر الكی نمی گه دريای غم ساحل ندارد ، شاعر الكی نمی گه دريای غم اردك ندارد ، شاعر الكی نمی گه من از بيگانگان هرگز ننالم كه هر چه با من كرد آن آشنا كرد، بابا آخه اين چه وضعشه ، سر هر كوچه ام  يه مأمور گذاشتن كه هی زرت و زرت برای خودش داره برگه جريمه پر می كنه ، د‌ِ آخه نه نت خوب ، بابات خوب ، ما غلط نكرديم كه راننده تاكسی شديم ، جوون زن نگيريا ، خرنشيا ،منو كه می بينی سی و دو سالم بود كه زن گرفتم ، چهل و دو سالمه يه دختر هشت ساله دارم ، به جون تو ، به مرگ خودم ، گه خوردم ، غلط كردم با پس و پيشم ، آقا من تو اين مملكت هر كاری بگی كردم ، كارگری ، خر حمالی ، جبهه رفتم ، زخمی شدم ، صف وايستادم ، صف نون ، صف نفت ، صف گاز ، صف بنزين ، صف شير ، صف شير خشك ، صف قند وشكر ، صف چايی ، صف گوشت يخی  ، صف مرغ ، صف تخم مرغ ، صف روغن ، صف كره ، صف پنير ، صف ميوه و شيرينی شب عيد ، صف لوازم التحرير، صف سيگار ، صف ماكارونی ، صف لامپ و مهتابی ، صف كبريت ، صف لاستيك ، صف زد يخ ، صف زهرمار ، صف درد ، صف سرطان ، آقا آهن بود تا حالا پوسيده بود ، ما كه خير سر پدرمون آدميم، آقا من يه رفيق دارم حرف قشنگی می زنه ، می گه عمر آدم كه پنجاه شصت سال نيست ، هزار ساله ، مثل نوح ، منتها بدبختی يامون باعث می شه اينطوری بشه ، می گه بابات می ميره ده سالش پريد ، پول نداری ده سالش پريد ، با زنت حرفت می شه ده سالش پريد ، كوچه تون آسفالت نيست ده سالش پريد ، همين طوريه كه چشم به هم می زنی می بينی كه نيومده بايد بری ، البته من كه از خدامه همين الان غزل خداحافظی رو بخونم ، گور پدر زن و بچه و زندگی ، آقا از صبح تا شب كار می كنيم ، جون می كنيم روزمون اينه ، به مرگ يه دونه بچم شب كه می خوام برم خونه دستم می لرزه  يه كيلو ميوه بخرم ببرم خونه ، آخه اينم شد زندگی ، ای سگ برينه به اين زندگی كه نبودنش بهتر از بودنشه ، نمی دونم چرا اين جورج بوش دبليو سی يه ، نه نه سگ يه اتم نميندازه تا اَن و گه همرو يكی كنه ، نمی دونم خدا چرا يه زلزله پنجاه صد ريشتری نمی فرسته تا راحتمون كنه از اين همه ناراحتی ...         

  
نویسنده : mansoor safaei ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸٤